خوب خوب میتینگ ۴۰ شروع شد. هفته چطور بود؟ من که هنوز مسافرتم و ورزش تعطیل بوده. غذا هم نسبتا اوکی خوردم. خبر خوب این بود که الان که خدمت شما نشسته ام یک عدد شلوار جین سایز ۴! پامه. خودم باورم نمیشه. سایز من وقتی شروع کردم ۱۰ بود تازه اونم تنگ بود. کمر این شلواره ۲۸ه...حالا جریانش چیه؟ اینه که این سفر من دیگه تونستم برم سر کمد خواهر بزرگه و لباس بدزدم! سابق سر کمد خواهر کوچیکه شده بود برم (اون قدش ۱۶۷ه و سایزش ۶) اما این خواهر بزرگه قدش حدود ۱۶۵ ه و سایزش دو و چهاره و هیچی از لباسهاش به من نمیخورد....تا همین ایندفعه.
تازه شما اگر دیده باشیدش میدونید که بسیار ژیگانش و خوش لباسه و اینکه آدم سایزش بهش بخوره یه چیزی توی مایه های کشف معدن طلاست. خیلی خاصیت داره. خلاصه که یه شلوار جین گیرم اومد٬ سه چهارتا شلوار پارچه ای خیلی خوشگل و هوارتا پلیور خوشگل برای زمستون. دیگه فکر کنم تا اخر زمستون لباسی تامین شدم که مهمه چون اون روز کمدم رو باز کردم و تمام پلیورهای خودم به تنم زار میزد(البته شکایتی هم نیست. تا باشه از این مشکلات!). یه ژاکت هم بود که جزو اون لباسهایی بود که خودم با هزار امید و آرزو خریده بودم و تنگم شده بود و داده بودم بهش...با خوشحالی پس گرفتم و آوردم و از دیروز دلم نمیاد اصلا از تنم درش بیارم.
خلاصه گفتم داستان لباس دار شدنم رو بیام برای شماها هم تعریف کنم. راستی من دوتا عکس از دورانی که وزنم بیشتر بود گذاشتم. یکیش هم مال اولین مسابقه پنج کیلومترمه. خودم دیدم غصه ام شد که چقدر سنگین بوده ام.
تکمیل 1. آیا هدف شما براتون انگیزه ایجاد میکنه یا بدتر فلجتون میکنه؟
من اینو تکمیل میکنم اما دلم میخواد شماها یه مقداری راجع بهش فکر کنید.
اوکی من برگشتم. دلم میخواست اینو با شرح و بسط بنویسم اما بیست دقیقه بیشتر وقت ندارم برای نوشتنش. میبخشید یه مقادیر زیادی حالت سخنرانی داره.
یه چیزی هست به نام perfection paralysis. جریانش چیه؟ جوری که من تعریفش میکنم اینه که استانداردهای آدم برای انجام کاری انقدر بالاست که آدم نمیتونه واقعا هیچ راهی رو پیدا کنه که چکار باید بکنه که کاری با اون کیفیت انجام بشه. در نتیجه اصلا هیچ وقت شروع نمیکنه. این اگه نخوام بگم بزرگترین اما قطعا یکی از بزرگترین مشکلات خود من بوده و هست. من میتونم به جرات بگم که اکثر آدمهایی که توی این گروه هم هستند این مشکل رو دارند. تا حالا شده لیست کارهاتون براتون افسردگی و اضطراب بیاره؟ وقتی کار جدیدی رو میخواهید شروع کنید احساس کنید بار روی شونه هاتونه؟ که بعضی وقتا احساس کنید خیلی کارها رو واقعا میخواهید انجام بدید اما نمیتونید؟ یا اینکه انقدر تلاش میکنید که اون کار میشه بلای جونتون؟ آخرین باری که از انجام کاری و تموم شدنش لذت بردید رو یادتون نمیاد؟ آخرین باری که کاری رو خوب انجام دادید و از خودتون راضی بودید یادتون نمیاد؟ آدم خوشحالی نیستید؟
چند تا نکته در این مورد من یاد گرفته ام:
الف- درمانش به این سادگی ها نیست. شما احتمالا با همون ذهنیت کمالگرایی که دارید این نوشته رو هم دارید میخونید و نتیجه اش این میشه که لابد همین الان میخواهید بپرید روی صندلی و چوب جادو دستتون بگیرید و بزنید به سرخودتون و عوض بشید...نمیشه بابا! بفرمائید بنشینید دل بدید به روضه. اگر میشد قبل از شما انجام داده بودند. صبوری یاد بگیرید...صبوری تمرین کنید. صبوری از فضائل بزرگه.
ب- من شرمنده ام که خبر بد رو به شما میدم: شما یک چیزی دارید به نام مرز و محدوده. میدونم دلتون میخواد سوپرمن باشید و همه کارهای دنیا رو بکنید و به همه جا برسید. اما نمیشه. بنا به جبر انسان بودن توانایی ذهنی و بدنی شما محدوده. هرچی زودتر اینو قبول کنید و کثر شانتون نباشه که در یه روز واحد نمیتونید هم به بچه برسید٬ هم خونه تون برق بزنه٬ هم تمام درسها رو به موقع تموم کنید٬ هم شام خوشمزه بپزید٬ هم ورزش کنید٬ هم مواظب خورد و خوراک باشید٬ هم امور مالی مرتب باشه٬ هم ورزش کرده باشید٬ هم زولبیا نخورده باشید٬ هم مولتی ویتامینتون یادتون بمونه٬ هم بیست صفحه کتاب کریشنا مورتی بخونید٬...بابا نمیشه. آدمیزادید. اینو قبول کنید که بتونید زندگی کنید. میدونم میخواهید رشد کنید و بهتر بشید و تواناتر بشید...اما یه چیزی بگم؟ اگر قبول نکنید که تواناییتون محدوده حرف زدن از رشد بی معنیه؟ چرا؟ واسه اینکه رشد یعنی باز کردن مرزها. یعنی گسترش. چیزی که بی در و پیکر باشه رشد براش بی معنیه! تا حالا بهش فکر نکرده بودید؟ ها؟
پ- یه چیزی رو میگم خوب بهش فکر کنید. ارزشمند بودن شما به دستاوردهاتون نیست. ارزشمند بودن یک صفت ذاتی است که همه آدمها دارای اون هستند. لاغر شدن٬ دکترا گرفتن٬ پولدار شدن٬ شما رو ارزشمندتر نمیکنه. شما یا بلدید با خودتون مثل یه آدم ارزشمند و قابل احترام رفتار کنید یا بلد نیستید. اگر بلد نیستید هیکل مونیکا بلوچی و تحصیلات جان نش و پول بیل گیتس هم نمیتونه احترام شما رو پیش خودتون بالا ببره. واسه اینکه شما به موقعیت اینها هم که برسید باز یه نقطه دورتر انتخاب میکنید و چماق میکنید میزنید توی سر خودتون که چرا اونجا نیستید. باور کنید راست میگم. بیل گیتس اگر مثل ما فکر میکرد تا الان حتما خودش رو انداخته بود توی اقیانوس که چرا دیگه ثروتمندترین مرد دنیا نیست.
ت- هدف باید چندتا خصوصیت داشته باشه:
اول: باید واقع گرایانه باشه.
دوم: باید خود مرکز باشه نه دیگر مرکز. حالا این دیگر میخواد یه شخص باشه٬ یه طایفه آدم باشه یا اصلا یه چیز یا ایده باشه. واسه بقیه زندگی نکنید. حتی برای بچه هاتون. با بقیه زندگی کنید اما نه برای بقیه.
سوم: قابل تقسیم به قطعات کوچکتر باشه. و اون قطعات به قطعات کوچکتر تا جایی که واحد هدف در محدوده قابلیتهای فعلی شما قرار بگیرند. دقت کنید که کلمه کلیدی اینجا کلمه قابلیت "فعلی" هست. به قول رامسفلد "آدم با نیرویی به جنگ میره که داره نه با نیرویی که دلش میخواد داشت". میبینید؟ آدم حتی از رامسفلد هم میتونه چیزی یاد بگیره. تازه شانس آوردید از بوش نقل قول ننوشتم!
ث- شما از هدفهاتون میترسید؟از راه دراز میترسید؟ از اینهمه کار میترسید؟ از اینهمه تغییر میترسید؟ همه میترسند. باور کنید یا نه همه میترسند. فقط فرق آدم شجاع با آدم ترسو اینه که آدم شجاع نمیذاره ترسش براش فاکتوری توی تصمیم گیری باشه. اینو چند بار بخونید. من خودم اینو که یادگرفتم انگار لامپ بالای کله ام روشن شد!
ج- درنهایت این زندگی شماست. مسئولیتش هم با شماست. یاد بگیرید خودتون رو مقدم به بقیه بگذارید که بتونید خوشحال زندگی کنید که دیگران هم در کنار شمای سالم و خوشحال بهتر میتونند زندگی کنند. مخصوصا بچه هاتون. مسئولیت مشکلاتتون رو به دوش بقیه نندازید. هر موقع دیدید که دارین به خودتون میگین "برای فلانی اینجوری کردم..." یا "نمیتونستم به بهمانی بگم نه..." یا اینجا نمیشه٬ یا بچه نمیذاره...دارین مسئولین زندگی و سلامتتون رو میندازید گردن بقیه. تنها در یه صورت حق با شماست و اونم اینه که یکی بیاد یه تفنگ بذاره پس گردنتون و بگه یا اینو میخوری یا شلیک میکنم...اگر غیر از این بود شمائید که باید روی توانایی های ذهنیتون و شخصیتون کار کنید تا بتونید کنترل زندگیتون رو به دست بگیرید. اگر کسی از شماها هم این موقعیت "تفنگ پس گردن" رو توی خونه داره همینجا یه نظر بذاره که من توی بخش ملاحظات لوگ گروه وارد کنم که همه بدونیم:)
چ- یه ذره بهتر از هیچیه. یه ذره بهتر از هیچیه. یه ذره بهتر از هیچیه. بازم تکرار کنم؟
من بیست دقیقه ام بیست دقیقه است که تموم شده. اگر چیزی به ذهنم اومد باز هم اضافه میکنم.
پ.ن. من دوتا چیز رو باید اضافه کنم.
اول اینکه پرسیده بودین هدف چه جوری بچینیم. ببینید من خودم نمیدونم میخوام چکاره بشم واسه همین نمیدونم دقیقا هدفهای عالی زندگی رو مردم چه جوری از الان تا سی سال بعد میچینند. خودم هم نمیشناسم آدمی رو که از الان بدونه سی سال دیگه میخواد چکاره بشه. اما یه چیزی رو من یاد گرفته ام و اونم اینه که در هدف گذاری دیدگاه آدم باید دائما حالت zoom in و zoom out باشه. تا حالا خواستین توی کامپیوتر نقاشی بکشید؟ روی نقشه کار کنید؟ دیدید چه جوری آدم یه شمای کلی میکشه٬ بعد zoom in میکنه دقیق تر جزئیات رو میکشه و حتی گاهی وقتا خیلی باید zoom in کنه که بتونه ریز ریز ها رو دربیاره؟ این میشه روزمره زندگی...اما همیشه آدم هرازگاهی وسط نقاشی باید zoom out بکنه ببینه کل کار چه جوری داره از آب درمیاد. تیکه هاش هماهنگی دارند؟ به دل میشینند؟ زندگی هم همینه. باید به موقعش بتونی zoom in بکنی و به موقعش zoom out. آدمهایی که تنها یکیش رو بلدند موفق نمیشند. و فکر میکنم آدم هرچی سریعتر بتونه از یکی به اون یکی عقب و جلو کنه کمتر استرس میگیره و راحت تر هدف میچینه و مرتبشون میکنه.
دوم اینکه انعطاف پذیری کلید مهمیه توی روزمره زندگی. ببینید یه نصیحت خوبی یه بار به من شد و اونم اینه که انجام کار مهمتر از اینه که کی و چه جوری انجامشون بدی. انعطاف پذیر بودن نسبت به برنامه به آدم فضا برای فکر کردن میده و جا برای اشتباه کردن. نسبت به برنامه تون و نسبت به خودتون انعطاف پذیر باشید. انعطاف پذیری نقطه مقابل تفکر کمالگراست. انعطاف پذیری یعنی به جای اینکه روی اشتباهات و نکرده ها تمرکز کنیم دنبال راه باشیم که چه جوری میشه جبرانش کرد. اگه امروز نشد ورزش کنیم فوری بگردیم ببینیم کجای هفته جا برای جبرانش داره به جای اینکه چماقش کنیم بکوبیم توی سرمون.
بعد هم اینکه تغییر راحت نیست. خوب معلومه که نیست. منم نگفتم راحته. اینایی که این بالا من در عرض چهل دقیقه نوشتم برای من شیش سال وقت گرفت و به قیمت طولانی شدن دکترام و یه افسردگی و کلی کلی تلاش و خوندن و دقت کردن به رفتار آدمها و بالاتر از همه تلاش به دست اومده. هرکدومش رو با قیمت سنگین یاد گرفته ام. قیمتش نمره های بد درسهام٬ اعتبارم پیش استاد راهنمام٬ عقب موندن از بقیه و هزار چیز دیگه بوده. شما هم قرار نیست بتونید همه اش رو یک روزه اجرا کنید. اما مینویسم چون میدونم خوندن و شنیدن تجربه بقیه به راه خود آدم نور میندازه و ذهن آدم رو کمی روشن تر میکنه و اینکه آدم بدونه خودش تنها آدمی نیست که این مشکلات رو داره کمکش میکنه که با خودش مهربونتر باشه و صبوری به خرج بده.
آخر هم اینکه من خودم توی این راه جدیدم. یعنی همه این افاضاتی که میکنم یه نسخه اش رو هم خودم باید پرینت بگیرم بذارم جلوم که یادم نره. میگم که فکر نکنید انار خودش خیلی خبری بهشه. چند قدمی در بعضی موارد ممکنه جلوتر باشه. تنها فرقش ممکنه این باشه که دست به منبرش از خیلی از شماها احتمالا بهتره. در نهایت هم انذار: شماها که حتما الان دارین با روحیه کمالگرایی اینو میخونین لابد میخواهید از فردا همه اش رو اجرا کنید...از الان بگم نمیشه. من که خودم میتونم همه این نطق رو یه نفس بکنم نمیتونم همه شون رو اجرا کنم با اینکه خودم بهشون رسیده ام. اگه یه چیزی از میتینگ قرار باشه ببرید دوتا نکته است: ۱. یه ذره از هیچی بهتره ۲. انعطاف پذیری٬ صبوری٬ تلاش.
تکمیل ۲. ستاره بارون میبینم٬ لیلی و مجنون میبینم...وای چه قشنگه امشب...وای! وای!
اینا حذف میشن: پرستو
اینا ستاره پس میدن:
سمیرا ستاره پونزده پوندی پس میده.
گیسو ستاره ۱۵ پوندی پس میده.
لی لی ستاره های ۱۰ درصد و ۱۵ پوندی رو پس میده.
اینا ستاره میگیرن:
۱. باربی ستاره ۱۰ پوندی میگیره. باربی جون مبارکه. ستاره ات به وبلاگت هم میاد. یخورده منظم مرتب تر هم بنویسی که من اینجا بدونم سر نطق چیا رو به رخ بکشم خوب بهتر هم هست. مبارکه انشالله! یه دوتا نکته هم خمس و زکات بیا یاد ما بده:
۲.بهاران ستاره پنج پوندی میگیره. مبارکه عزیز. چی شد راستی وزن شروعت رو عوض کردی؟ ترازوت عوض شده بود؟ به هر حال مبارکت باشه و از این به بعد هم ما همین وزن الان لوگ رو پایه میگیریم چون دو سه کیلو اینور و اونور اختلاف بین ترازو ها هست. عوضش نکن که حساب و کتابها به هم میریزه. ستاره اولت هم مبارکت:
۳.سوسکی ستاره پنج پوندی رو بالاخره گرفت! بابا کف مرتب بزنید واسه این خاله سوسکه با پشتکار که واسه این پنج پوند خدائیش یه ساله داره میاد و میره. هرکس بود از رو رفته بود. تازه ستاره هدفش رو هم گذاشته ایم هروقت خودش احساس کرد وزنش تثبیت شده بگیره:
سوسکی جانم بیا یه نطقی بکن ببینیم از اینهمه پلاتو و ورزش و کار و بار چیا یادگرفتی.
و اما ستاره مخصوص ماه رمضان(هی هی هی بهتون نگفته بودم ستاره میدیم!
) به سه نفری که بیشتر از همه ورزش کردند و ثبت کردند تعلق میگیره:
۱. دیانا ۲۴ روز
۲. شانه به سر ۲۲ روز
۳. سارا(این کدوم سارا است؟ زود بیا خودت رو معرفی کن ببینم کیه یواشکی انقدر فعاله!) و لاله هردو ۲۱ روز
این یعنی این بالایی ها هفته ۵ الی ۶ روز ورزش کرده اند ها!


جدا آفرین. باریکلا. البته من میخوام یه نفر دیگه رو هم تشویق کنم و اونم یکی الی که توی ماه رمضون رفت اسمش رو کلاس ورزش نوشت و ورزش رو شروع کرد علی رغم اینکه روزه میگرفت و توی خونه هم میخواستند منصرفش کنند. آفرین به این اعضای با انگیزه و فعال.
خوب مبارکه. بیایید یه نطقی بکنید و رمز و رموز هاتون رو بگید دلمون باز بشه.














