تبليغاتX
داستان ورزشکار شدن یک انار(1)

داستان ورزشکار شدن یک انار(1)

والاترین افکار به اندازه دو زار تلاش فایده ندارند. یه ذره بهتر از هیچیه.

امروز یادم افتاد که قدیمها یه وبلاگ زده بودم که توش از دویدنم بنویسم. به طرز معجزه آسایی (با در نظر گرفتن حافظه من) اسمش هم یادم اومد. رفتم پیداش کردم و دیدم دوتا پست بیشتر توش ننوشتم. دومیش اولین روز دویدن از برنامه ۲۴ هفته ای بود و اولیش اینکه چرا دوست دارم دویدن رو شروع کنم...یه حس عجیبی بود خوندنش وقتی دیدم نه تنها به اکثر چیزهایی که اونجا نوشتم رسیده ام بلکه در مواردی بیشتر هم به دست آورده ام...مثل دوستی با شماها٬ دستاوردهای خوبی که گروهمون داشته٬ احترامی که برای خودم به عنوان یه آدم الان قائل هستم٬ این باور اینکه " من میتونم"٬...اما چیزی که از همه بیشتر روم تاثیر گذاشت توضیحی بود که برای وبلاگ نوشته بودم

 I am a beginner with the dream of being a marathoner. I am 27 and live in upstate NY. This will be the story of my journy 

به یکی میگفتم من از وقتی اینجا آمدم وقتی این دونده ها از کنارم با یه "ببخشید!" گفتن توی پیاده رو رد میشدند همیشه با غبطه نگاشون میکردم...الان واقعا کیف میده که خودم با یه ببخشید گفتن از کنار بقیه توی پیاده رو میدوم...الان من ۲۹ سالمه. برای من دویدن واقعا رویایی بود که به واقعیت پیوست. من به واقعیت تبدیلش کردم. اینو هیچ وقت نباید یادم بره.

 پ.ن. اون هدف شماره ۸ اتفاقا همین چند وقت پیش اتفاق افتاد. یکی پرسید چکار میکنم انقدر لاغر شدم...برنج لابد نمیخورم...منم برگشتم با یه حالتی که مثلا خیلی عادیه برای من گفتم "نه من زیاد میدوم!"...آی کیف داد! آی کیف داد!

پ.ن.۲. بچه ها نمیدونم چند نفرتون وبلاگ ویولت رو میخونید. ویولت ام اس داره و حسابی هم پیشرفته است. اما تازگی ها شروع کرده بره پارک و ورزش و عکسهاش رو هم گذاشته. گفتم اگر انگیزه میخواهید یه سری بهش بزنید. برای من که همیشه الگو این دختر.

+ نوشته شده در  Thu 1 Nov 2007ساعت 21:59  توسط انار  | 

گفته بودم که ماراتن شیکاگو رو نمیدوم دیگه؟ تصمیم گرفتم فعلا لازم نیست ماراتن بدوم. به یه جایی رسیده بود که کاری که انقدر دوستش دارم شده بود بلای جونم. یادم رفته بود که روز اول خودم تصمیم گرفتم مسابقه شرکت کنم و بدهکاری به کسی ندارم. خیلی انرژی جسمی و ذهنی میطلبه بالای ۲۰ کیلومتر دویدن و من الان وقتش رو ندارم. یعنی ترجیح میدم برحسب اولویت هام اونرژیم روی تحقیقم بذارم. خیلی روی خودم کارکرده ام که قبول کنم انرژیم محدوده و در آن واحد به صد تا کار نمیرسم ها! اونهایی که مرض کمالگرایی دارند میدونند من چی میگم!

حالا اگر دوست داشتم ۱۸ نوامبر نیمه ماراتن فیلادلفیا رو میدوم. دوست هم نداشتم میرم دوستام رو که دارند میدوند تشویق میکنم. بدهکاری که به کسی ندارم. عوضش چند تا کار خوب شروع کردم. گفته بودم میخوام برم پیش مربی دیگه؟ بهم یه برنامه ۵ هفته ای داده که زده ام اون گوشه "برنامه کار با وزنه". واسه اینکه چربی بدنم کم بشه و قوی تر بشم. بعد هم رفتم پیش متخصص تغذیه گفت غذا به اندازه کافی نمیخوری و پروتئین هم کم میخوری. گفت برای اینکه بتونی ورزش کنی منظم بابت هر پوند وزن بدنت بین ۰.۵ تا ۰.۷ گرم پروتئین بخوری. میشه واسه وزن من یه چیزی تو مایه های حداقل ۶۰ گرم پروتئین. من دیدم خوب خوب روزی ۳۰ گرم هم نمیخورم. گذاشته ام پشت گوشت بدون چربی و مرغ و ماهی خوردن. به خودم هم تعهد دادم گرسنگی نکشم حتی اگه معنیش روزی سی امتیاز خوردن باشه. دلم میخواد عوضش انرژی برای ورزش داشته باشم. ترجیح میدم همین هیکل باشم و سفت و میزون و کم چربی تر تا اینکه لاغرتر اما بی جون و بیحال و نتونم اونجور با انرژی ورزش کنم. تازه از وقتی هم شروع کردم خوردن ترازوم کمی خوش اخلاق تر شده. راست یا دروغ امروز وزنم رو ۱۲۷ نشون میداد. البته اصلش رو وزن کشی سه شنبه ها حساب میکنم که هفته دیگه میخوام برم. مرتب هم دارم پیش متخصص تغذیه میرم. غذاهام رو هم یادداشت میکنم نشونش بدم. امروز هم حسابی رفتم روی برنامه ورزش کردم و وزنه هم زدم که دستم بیاد. البته این هفته آزمایشی بود که از هفته دیگه رسمی شروع کنم.

امروز فهمیدم علت این بداخلاقی این چند روزه ام هم ورزش نکردنم بوده. بعد از پیچ خوردن مچ پام توی اوج تمرینها یهو همه چیز تق و لق شده بود. امروز یخورده با خودم خلوت کردم دیدم دلم برای اون احساس خوبی که نسبت به خودم بعد از ورزش داشتم٬ اون احساس قدرتی که وقتی راجع به دویدنم حرف میزنم دارم٬ اون احساس خوب دیسیپلین داشتن و احساس اینکه سرم رو بعد از ورزش بالا بگیرم تنگ شده بود. بعد از ورزش بهتر بودم. الان دوباره کمی بداخلاقم. اما فردا میرم ورزش و یه هفته که منظم برم خوب میشم. فقط باید به خودم نشون بدم که اونهمه زحمتی که این یکساله کشیده ام عوض نشده و من واقعا دیگه اون آدم سابق نیستم. یه انار ورزشکارم.

+ نوشته شده در  Fri 21 Sep 2007ساعت 21:31  توسط انار  | 

پانزده مایل میشه ۲۴ کیلومتر. اصلا کم نیست. من بیشترین فاصله ای که توی زندگیم دویده بودم نیمه مارتن بود که سیزده مایله. امروز باید پونزده مایل میدویدم. صبح شیش صبح که پا نشدم...هشت و نیم پاشدم...تا صبحانه خوردم و رفتم از سرکار موبایلم رو که جا مونده بود بردارم و تا جراتم رو جمع کنم و برای دویدن برم شده بود یکربع به دوازده ظهر و هوا حسابی گرم شده بود. من ۵ مایل اول رو که دویدم حسابی نفسم تموم شده بود و گرما هم بیداد میکرد...صورتم شده بود رنگ لبو و همینجوریش هم  بدنم حسابی داشت میسوخت و جای لباسام افتاده بود روی پاهام...گفتم برم دم دریاچه بدوم که سایه است...نمیدونید چقدر سختم بود واقعا هزار بار وسوسه شدم که ول کنم وسطش...تازه پنج مایل تموم شده بود و من داشتم از خستگی میمردم...دو دور که دور دریاچه دویدم دیدم دیگه نمیتونم...واقعا نمیکشیدم...

میگن موقعی که شروع میکنی واسه ماراتن تمرین کردن بشین و واسه خودت دلایلت رو واضح کن و حتما مطمئن بشو که دلایل خوب و محکم و به دردبخوری واسه خودت داشته باشی...واسه اینکه هرکسی یه موقعی توی تمرینهاش به یه جایی میرسه که از خستگی جسمی و بریدن ذهنی وسط یکی از این دویدنهای طولانی با این پرسش روبرو میشه که "من اصلا واسه چی دارم اینکارها رو میکنم؟"...اون موقع اگه یه دلیل خوب نداشته باشی همونجا کارت تمومه و نمیتونی دوباره روی دوتا پات وایسی و قدم بعدی دویدن رو برداری...

امروز من بعد از مایل هفتم به این دیواره رسیدم...تازه مایل هفت بودم...حتی نصف کار رو هم نکرده بودم و واقعا خسته بودم. دیگه ذهنم نمیکشید بیشتر از این هلم بده...صدای هدفون توی گوشم میپیچید و عینک آفتابیم از بس صورتم عرق کرده بود دائم سر میخورد...خسته بودم..مرگ بار ذهنی و بدنی خسته بودم...دیگه نمیکشیدم....نشستم دم سکو رو به دریاچه...هدفونم رو درآوردم٬ عینکم رو در آوردم٬ بطری آبم رو گذاشتم کنار پام و توی سکوت فقط نگاه کردم به این دریاچه و گوش کردم به صدای آب که میریخت٬ صدای مردم که حرف میزدند٬ صدای سگه که داشت اونور پارس میکرد٬ و صدای این بدن درب و داغون...زانوهام درد گرفته بود٬ لباسم ناراحت بود٬ تشنه بودم٬ انرژیم ته کشیده بود...فکر کنم یه یکربعی نشسته بودم. واقعا رسیده بودم به یه جایی که آماده بودم ول کنم برم خونه...اما کم کم ذهنم سکوت کرد٬ دنیا آروم گرفت دوباره...یواش یواش دوباره خودم شدم...پاهام هنوز جون نداشت اما ذهنم چرا...یکمی جون گرفته بود.

دردسرتون ندم...دور دریاچه حدود یک مایله. با جون کندن سه مایل دیگه هم دور دریاچه دویدم و خیلیش رو به شماها فکر کردم...اینکه منتظرید من بیام و بگم این پونزده مایل رو دویدم...به عکساتون فکر کردم٬ به اوناییتون که تازه شروع کردید دویدن٬ به شوخیاتون٬ به اونایی که ناامید شدند و ادامه ندادند...به اونایی که با پشتکار دارن میان...به اینکه منتظرین من برگردم و بنویسم این پونزده مایل رو تموم کردم...دویدم تا ذخیره آبم تموم شد. رفتم که از یکی از ساختمونهای اون کنار بطری رو پر کنم که دیدم باشگاه مدرسه تا پنج و نیم بازه. تصمیم گرفتم پنج مایل آخر رو روی تردمیل بدوم...پاهام دیگه به قدری درد میکرد که لنگ لنگون راه میرفتم...دیدم تنها راهی که بتونم این پنج مایل رو تموم کنم اینه که تجسم کنم پنج مایل آخر ماراتن رو دارم میدوم...میدویدم و خط پایان رو مجسم میکردم...که واسو منتظرمه...خواهرام هستند...واقعا دو مایل آخر دندونام رو فشار میدادم و زانوهام رو بلند بلند تشویق میکردم که طاقت بیارن...مچ پاهام درد میکرد اما واینستادم...وا ندادم...تمومش کردم...من این پونزده مایل رو تموم کردم و به اون خط پایان لعنتی رسیدم...وقتی تموم شد سرم رو فقط گذاشتم روی لبه تردمیل و اشکهام همینجوری قلپ قلپ میریخت پائین و قاطی آب و عرق و هرم صورتم میشد...من امروز سخت ترین مایلهای زندگیم رو دویدم.

+ نوشته شده در  Sun 12 Aug 2007ساعت 21:48  توسط انار  |