فکر میکنم اگر خوب کار کنم سال دیگه این موقع به همه اش رسیده ام. اما با این غرغر امشبم چکار کنم؟
مدتیه دیگه نمی نویسم میخوام چکار کنم که لاغر بشم. شروع کنم وزن کم کردن. دارم تلاش میکنم. تلاش میکنم که یاد بگیرم زمانم رو بهتر مدیریت کنم در کل و بتونم در مجموع لایف استایلم رو کنار هم درست بچینم. الان اگه روی هر المان به تنهایی زوم کنم خوب از پسش برمیام اما همه اش کنار هم هنوز مشکل داره. تلاش میکنم اما از نوشتنش خسته شدم. هر وقت انجام شد خودش نشون میده. دیگه نوشتن نمیخواد.
شما که منو میشناسید. از رو نمیرم. بالاخره انجامش میدم. همین یک ماه اخیر هم خیلی پیشرفت کردهام.
من 48 ساعته فقط با دوتا گربه معاشرت کرده ام. تلفن زیاد حرف زدم. کار مفید. کلی هم کار مفید کردم. یک سوپ خوشمزه هم پختم. اما روزهایی که آدم نمی بینم شبها خوابیدنم نمیاد. انگار نیازم به آدم دیدن هنوز راضی نشده.
اینجا فصل تعطیلاته تا چهارشنبه که باشگاه باز بشه(محدود) و زندگی کمی به حالت نرمال برگرده. الان حتی تمام کافی شاپهای دور دانشگاه هم بسته است.
دلم میخواست باریک و ورزشکار و موبلند بودم.
من رفتم بخوابم. ساعت 2 شد. فردا روز کاره برای من.
این چند وقته خیلی بد بوده. مسافرت که یه جور بساط بود از وقتی هم برگشتم استرس زندگانی زیاد بوده (بسیاااار!) و هنوز پام به باشگاه نرسیده. حالا اون هیچی نمیدونم چرا انقدر شیرینی و اینا میخورم. خیلی بده. راستش عذاب وجدان ندارم واسه اینکه میدونم انقدر این چند وقت انرژی سر جنبه های دیگه باید میذاشتم که هنوز وقت نکرده ام برسم لایف استایلم رو که از مسافرت به هم ریخته بود جمع و جور کنم. اما دلم میخواد فردا دیگه بیفتم روی روال. اینجا تازه برف هم اومده که باشگاه رفتن رو سخت تر هم میکنه. آدم باید خودش رو راضی کنه توی برف و سرما هلک تلک پیاده با بدن عرق کرده بیاد خونه. یا اینکه صبح زود تو سرما بره ورزش. هردوش سخته.
ورزش رفتن خیلی کمک واسه من. حالا کالری سوزوندش بمونه. به اعتماد به نفسم خیلی کمکه. و اینکه به غذا خوردنم خیلی نظم میده. بدنم خیلی کمتر شیرینی و شکلات و روغن و نمک دلش میخواد و بیشتر چیزهای تازه و میوه و غذای درست و حسابی. بعد هم یه جورایی به کل ذهنم نظم میده. خیلی خوبه. و خوب اینکه وسط استرس وقتی ببینی بدنت سفت و محکم وایساده خودش حال آدم رو بهتر میکنه.
یه جورایی اعتماد استادم به خاطر یواش بودنم در گذشته و مشکلات کمالگرایی و افسردگی و اینا که قبلا روی بهره وریم اثر گذاشته بوده الان ازم کم شده و الان با اینکه خیلی بهتر از قدیم کار میکنم اصلا نمیتونم اعتمادش رو جلب کنم و این شده منبع استرس من. اما راستش در کمال تعجب خودم استرسش سطحیه نه عمقی(برای من). یعنی خودم به خودم اطمینان دارم که بس عجیب است. اما به خاطر همینکه خودم به خودم اطمینان دارم از نظر ذهنی و کاری فلج نیستم...حتی وقتی استادم عصبانیه. خودم با خودم عصبانی نیستم که ظاهرا اون از همه مهمتره.
نمیدونم کی اینطوری شد اما یه جوری شده ام که دنیا هم به من بر..نند خودم رو بابتش محاکمه نمیکنم. خیلی اتفاق خوبیه. تازگی ها شده.
اما استرس کار زیاده ها. دعا کنید بتونم به استادم هم این آدم جدیدی رو که بالاخره ساخته ام نشون بدم.
من فقط اومدم آپدیت بدم. شما تصور کن اینجا یه خونه ایه که واقعا به معنای واقعی کلمه قدم به قدم پر از شکلات و شیرینی و کره و مربا و چیپس و ایناست و بعد دوتا آدم ترکه و لاغر توش زندگی میکنند. چه جوریش رو من هنوز نفهمیده ام! من این دو روز که ورزش نرفتم. اما رفتم سوپر واسه خودم نون سبوس دار و اینا خریدم و سعی میکنم سر صبحونه و اینا بیشتر از اونا بخورم و فقط یکی دو لقمه مربا و یه گاز شکلات و یه لقمه از دسر و ... بخورم. تازه همین خورد خورد و با ملاحظه دوباره انقدر شد که امشب بعد از شام که از رستوران برگشتیم باز قند خونم یه کمی افتاد پائین! سعی کرده ام کماکان توی صبح تا ظهر مفصل تر بخورم و شب سالاد و پروتئین یا کلا سبکتر که اینو فکر کنم نسبتا خوب انجام دادم.
اینجا توی ساختمون سالن ورزش دارند و پر از تردمیل و این حرفهاست. اگر اومدم گفتم فردا که ورزش نرفتم بدونین از تنبلی خودمه دیگه چون فردا صبح زود با اهل خونه پا میشم و قشنگ میتونم برم یه چهل و پنج دقیقه ورزش و بیام.
پ.ن. مهدیس جون هر موقع راه دستت بود یه زنگی بزن قرار بذاریم. من تا شنبه ای که میاد تو شهرم.
این یه هفته که توفیق اجباری خوردن بیشتر و ورزش کردن کمتر داشتم چندتا فایده داشته...اول اینکه دیگه مثل سابق دائم خوابم نمیاد و بداخلاق نیستم. یکی دیگه هم اینکه فرصتی شده بیشتر به چیزهای جانبی که دوست داشتم شروع کنم و دویدن براش جا نذاشته بود برسم. مثلاشنا و یوگا شروع کنم. دیروز رفتم از حراجی واسه خودم یه شلوار سه ربعی راحت یوگا خریدم و امروز هم نشستم پاهام رو پدیکور کردم(بابا نخندید خوب آدم دائم پابرهته چشمش به پاهاش و ناخوناش میفته اگه نامرتب باشه میره رو اعصاب!) و حالا میخوام هفته ای یکی دو جلسه برم کلاس یوگا. یه کلاس چهارشنبه رو رفتم که حسابی ازمون کار کشید و خوب بود. شنا رو هم چون ساعتهای استخر وسط روزه باید ببینم چه زمانهایی راه دستمه اما چند جلسه که رفتم خیلی مفرح و در عین حال موثره.
یه چیز دیگه هم رفتم برنامه ورزش از اول تابستون تا حالا رو نگاه کردم دیدم من از وقتی شروع به ثبت کردم هیچ ماهی بیشتر از ۱۵ روز ورزش نکرده ام. یعنی حالا اون روزها هرچند مایل هم بوده بازهم در کل ۱۵ روز بیشتر نبوده. گزارش هفتگی رو هم نگاه کردم دیدم اصلا یکنواخت نبوده. یه هفته خیلی زیاد دویده ام/کالری سوزوندم و بعد سه هفته بعدش هی کمتر شده و بعد دوباره یه هفته زیاد و سه هفته معمولی. فکر کردم فعلا تمرکزم رو بذارم که یکنواخت و به قول معروف آهسته و پیوسته باشم. یعنی هفته ای ده٬ دوازده مایل بدوم به جای اینکه یه هفته بشه هیجده مایل و یه هفته بشه ۴ مایل. بعد هم سعی کنم این تعداد روزهایی که میرم توی ماه ورزش رو بیشتر کنم که احتمالا برای متابولیسمم هم ورزش کمتر اما با تعداد بیشتر بهتره.
کل پروفایل تمرین من اینجا پابلیک هست و اگر فیلتر نباشه میتونید ببینید اگر دوست دارید.
من نسبتا خوب بوده ام. توی رستوران بین راه به جای غذا سالاد خوردم. توی چلوکبابی هم جوجه کباب با سالاد خوردم به جای غذای اصلی(خوب البته نون و کشک و بادمجون خوردم). ولی مشکل اصلی اینه که خونه این آبجی بزرگه من عین زمین مین میمونه انقدر توش شکلاته. مخصوصا این شکلاتها که عین سنگریزه پای گلدونه و بهش میگن "شکلات سنگی" و از ایران اومده...خوشمزه نیستا اما خیلی خوش خوراکه بدمصب. راستی توی مغازه ایرونی هم رفتیم من عین آدم حسابی ها فقط انار خریدم و هیچی از اون پسته ها و شیرینی و اینا نخریدم و اومدم بیرون....خلاصه که به نسبت زیاد خوردم اما میشد خیلی بیشتر بخورم.
ورزش اما اصلا نرفتم. دوشنبه برمیگردم. میبخشید بازهم برای ستاره ها. فکر میکردم دسترسیم بیشتر باشه. شماها خوبین؟
راستی عید فطرتون مبارک. نماز و روزه ها قبول. ایشالا که امثال از نظر خورد و خوراک به نسبت سال بهتر و متفاوتی بوده و بهتر تونستید اداره کنید. حالا که تموم شد باید برگردیم به روتین روزمره. حاضرید؟
1. اینو دیدین؟ نمیشد مستقیم به خود شکلش لینک بدم. بامزه نیست؟
۲. من این چند روزه متقاعد شدم که من دیگه چاق نمیشم. چرا؟ واسه اینکه این چند روزه نه تنها سالاد مفصل با هر وعده خوردم بلکه صادقانه به نظرم خوشمزه آمد! من٬ سالاد٬...اونایی که منو میشناسند میدونند چقدرترکیب این دوتا توی یه جمله چیز عجیبیه. من یه مدلی بودم که چشمم به کاهو میفتاد دندونام شروع به قیژ قیژ میکرد. اصلا از جویدن کاهو یه مدلی میشدم انگار بهم گفته باشی گونی بجو...اونوقت من با این اوصاف از خوردن سالاد لذت بردم! جل الخالق! به گمانم یک تاب عظیمی مخم برداشته در قسمت چشایی و به کل یه آدم دیگه شده ام.
۳. حالا در راستای تم جدید زندگی من که "سالاد غذا است" تا حالا من با کاهوی خورد شده و گوجه فرنگی و آبلیمو و روغن زیتون اینها رو روی سالادم امتحان کرده ام: ماهی تن٬ عدسی٬ تخم مرغ آبپز. دیگه چی خوبه امتحان کنم؟
آی اناریون! آی اهالی این جعبه انار! همانا از من بر شما انذار و هشدار که پیمونه و قاشق و ترازوی آشپزخونه رو که اون گوشه داره خاک میخوره رو بردارید و این غذاهاتون رو حساب و کتاب کنید و بنویسید. به نتایجی بس سترگ میرسید. مثلا میفهمید وافلی که این مدت حدسی سه امتیاز حسابش میکردید ده امتیاز داره! ده امتیاز! پنکیک صبحانه که فکر میکردید دو امتیاز داره در اصل شش امتیاز داره. اون مقدار برنجی که میخوردید دو پیمانه بود نه یک پیمانه! حالا شما فکر کن من این پنج ماه که اینجوری پیزوری حساب و کتاب میکرده ام روزهایی که به حساب خودم سی امتیاز میخورده ام در اصل چقدر میخورده ام!
والا بعد آدم میشینه میگه "من اینهمه ورزش میکنم چطور لاغر نمیشم؟" (با صدای نازک و پشت چشم نازکتر بخوانید لطفا!) ...خوب فدات بشم داری همونقدر میخوری لابد!
پ.ن. داستان امروز هم جالبه. من اول وافل رو خوردم. بعد امتیازش رو حساب کردم. مجبور شدم برای بقیه روز به اندازه غذای دوتا بُز سالاد بخورم که بتونم توی حد امتیازم بمونم.
پ.ن. من این هفته ۱۶ مایلم رو دویدم ها! کار وزنه ام رو هم کردم:)
پ.ن. زهرا جون شرمنده. ستاره ات رو اضافه کردم:)
من متاسفانه یه چیزی فهمیده ام و اونم اینه که به کل گیج شده ام که چقدر باید بخورم. یعنی این نه ماه گذشته که با امتیاز بندی ویت واچرز میرفتم جلو میدونستم چقدر باید بخورم تا اول تابستون. اولای تابستون دویدنم بیشتر شد ( دو ماه جولای و آگوست هرکدوم بالای ۶۰ مایل) و واقعا گرسنه ام بود و از اون ور هم پول نداشتم هر جلسه برم وزن کشی و در نتیجه کم کم عادت چسبیدن به حد امتیازم رو از دست دادم. از طرفی ورزش هم میکردم و انتظار داشتم حداقل درصد چربی بدنم بیاد پائین و اونم که نمیامد...و تازه از همه گیج کننده تر اینکه لباسهام یه هوا گشادتره تا اول تابستون فقط من نمیدونم اگه من نه وزن کم کرده ام نه چربی پس این حجم کم شده چی بوده...هوا بوده به گمانم.
حالا از اون طرف متخصص تغذیه میگه احتمالا کم میخوری و مربی میگه باید پروتئین بخوری و از این ور هم خودم نمیدونم چقدر باید بخورم و خوردن ۲۴ تا حتی ۳۰ امتیاز در روز به جای ۱۹ تا واقعا به نظرم به طرز وحشت انگیزی زیاد میاد و از طرفی هم وزنم تکون نمیخوره و حتی گاهی فکر میکنم شاید دارم چاق میشم. نمیدونم باید چکار کنم. حالا این دفعه متخصص تغذیه منو ارجاع داد واسه دو هفته دیگه به یکی دیگه که عادت داره با اونایی که ورزش میکنند کار کنه...میگفت من بلدم با اونایی که زیاد میخورن و بد میخورن کار کنم اما تو خوب و سالم میخوری و ورزش هم میکنی و من بلد نیستم مشکل کارت کجاست.
خلاصه حسابی گیجم. کاش اون یکی که دو هفته دیگه میرم پیشش بلد باشه چکار باید بکنم.
امروز عین این ندید بدیدها از شیرینی هایی که مادربزرگ واسو پخته بود چهارتا خوردم. مزه حلوا و سوهان و باقلوا رو یه جا میداد...دیشب هم رول دارچینی خورده بودم...قند خونم الان به شدت افتاده پائین. از وقتی ورزش و سالم خوری رو شروع کرده ام این شدت عکس العمل بدنم به این ناپرهیزی ها بیشتر شده. نیست که نمیخورم اینجوری در نتیجه بالا پائین شدن قند خونم رو وقتی اینجوری میشه بیشتر میفهمم تا قدیم که همیشه خسته و بی جون بودم. یه بار که واقعا توی پاساژ داشتم میفتادم زمین. البته خوبیش اینه که خوب نمیخورم زیاد چون میدونم اینجوری اذیتم میکنه و یهو انسولین میریزه توی خونم و بعد یهو قندم میفته پائین. اما هر از گاهی که یادم میره واسه یادآوری بد نیست. خلاصه الان منو ببینید فکر میکنید کوه کنده ام به جای شیرینی خوردن.
خوب من تصمیم گرفتم یه مدتی بنویسم چیا میخورم و روزمره ام چه جوریه. هم برای خودم خوبه و هم شماها میبینید که اونم خوب خوبه.
صبحانه(ساعت ده صبح!)-با واسو بودیم. این صبحانه و ناهار با هم میشه چون دیره و مفصله.
سفیده تخم مرغ نیمرو شده یک عدد(صفر امتیاز)+ پنیر چدار(Cheddar Cheese) سه ورق یک و نیم در سه سانتی خیلی نازک(سه امتیاز) + یک نون بیگل مولتی گرین کوچک(Multi grain)(سه امتیاز) + یک قاشق غذا خوری پنیر خامه ای زده شده(یک امتیاز) + یک لیوان شیر بدون چربی (دو امتیاز)+ یک پیمانه انگور(یک امتیاز)- مجموع ده امتیاز
میان وعده (ساعت سه بعد از ظهر): یک پیمانه انگور (یک امتیاز). این انگورها رو تازه گرفته ام و انقدر ترد و خوشمزه است که فکر کنم تا امشب تمومش کنم.
میان وعده (ساعت پنج): یک تکه و نیم نون سبوس دار(دو امتیاز) + یک قاشق کره بادام زمینی(دو امتیاز)
میان وعده(ساعت هفت): با واسو رفتیم کافی شاپ و کیک هم سفارش دادیم با کافه لته اما من چون دیدم گرسنه نیستم با خورده کیکها بازی کردم و قهوه ام رو هم آوردم خونه(صفر امتیاز+کف مرتب!)
شام(ساعت نه): نیم پیمانه لوبیا چیتی(یک امتیاز)+ یک نون تورتیلای کم چربی(دو امتیاز)+یک هشتم پیمانه پنیر پیتزای بدون چربی(نیم امتیاز)+ قارچ و فلفل سبز خورد شده(صفر امتیاز)+یک دوم پیمانه برنج قهوه ای(دو امتیاز)+ یک قاشق غذاخوری ماست کم چربی (صفر امتیاز)ـ مجموع ۵.۵ امتیاز
بعد از شام: چایی(صفر امتیاز)
مجموع امتیاز روزانه:۲۰.۵
مجموع امتیاز مجاز: ۱۹
ورزش: نرفتم. وقت نشد.
ارزیابی کلی: خوب بود. راضیم. این یه روز پر غذا نسبتا حساب میشه چون من پا به پای واسو خوردم و فقط نوع غذاها رو سالمتر و کم کالری تر انتخاب کردم که امتیازهام زیاد نشه.
راستی عکس جدید گذاشتم از خودم. برین ببینید نظر بدید. امروز بعد از یه هفته مرخصی نسبی از دویدن دارم میرم بدوم و خیلی خوشحالم. راستی من تصمیم گرفتم ماراتن شیکاگو رو آمادگی ندارم بدوم. کسی هست که این اطراف بخواد ماراتن یا نیمه ماراتن یا پنج کیلومتر فیلادلفیا رو بدوه؟ من فکر کنم به اون برسم.
این درصد چربی بدن رو که اون گوشه مینویسم با ترازوم اندازه میگیرم و چندین ماه بود که روی حدود ۳۱ درصد ثابت مونده بود. یعنی تمام این چند ماه وزنم تغییری نمیکرد و این هم ثابت مونده بود با اینکه من فکر کنم حداقل صد مایلی این دو ماه اخیر دویده باشم. خلاصه به نظرم خیلی بی معنی میامد و گفتم شاید اصلا ترازو خرابه که وزن که هیچی حتی درصد چربی بدنم هم پائین نمیاد.
توی باشگاه دانشگاه میتونیم وقت بگیریم و با یه مربی مشورت کنیم و اگه بخواهیم درصد چربی بدن رو هم اندازه میگیره. من پنجشنبه وقت داشتم و رفتم پیش یکیشون و ظاهرا ترازوم درست نشون میده و همون ۳۰ درصده...وقتی بهش گفتم که چقدر ورزش میکنم و زندگیم چه جوریه دوتا احتمال داد: یکی اینکه گفت باید کار با وزنه رو شروع کنی و احتمالا خیلی کمکت میکنه به خاطر اینکه ماهیچه میسازه و اصولا در اخرین توصیه ها الان میگن همه آدمها حداقل هفته ای دو جلسه کار با وزنه باید داشته باشند و لازم نیست خیلی روتین پیچیده ای هم باشه اما همه گروههای ماهیچه بدن رو باید در بربگیره...احتمال دوم هم گفت که شاید به اندازه کافی غذا نمیخوری....میگفت با مقدار ورزشی که تو میکنی باید مراقب باشی که به اندازه کافی غذا بخوری. گفتم خوب اگه هرچی میسوزونم بخورم چه جوری وزن کم کنم؟! گفت ظاهرا بدن توی حالت ایده ال برای انرژی چربی و کربوهیدارت میسوزونه اما اگر غذا به اندازه کافی نداشته باشه شروع میکنه غذا رو به چربی تبدیل کردن و جاش پروتئین (شما بخون ماهیچه) سوزوندن...گفت باید از مقداری که میسوزونی کمتر بخوری اما فقط یخورده کمتر....
خلاصه قرار شد با یه مربی دیگه ملاقات کنم که کار با وزنه یادم بده و پیش متخصص تغذیه(توی مرکز بهداشت) هم برم که با توجه به برنامه ورزش و با درنظر گرفتن مریضی insulin resistanceام بگه چه جوری غذا بخورم بهترینه برام...بازم خدا پدر دانشگاه رو بیامرزه این مربی ها رو مجانی(اگه عضویت سالانه باشگاه داشته باشیم البته) بهمون میده. حالا این هفته با هردو وقت دارم و خبرش رو بهتون میدم که چیا بهم گفتن. اما خلاصه گفتم بگم که من اینهمه که تازه نطق میکنم که کم نخورید خودم ممکنه هنوز به اندازه کافی نمیخورم!
چند روزه دوباره خوابم ریخته به هم. یعنی سر ساعت میرم میخوابم(۱۱-۱۲) و صبح هم هفت و هشت پا میشم اما عملا شبها خواب ندارم. پریشب خواب دیدم دارم به واسو خیانت میکنم و با گریه از خواب پریدم. دیشب تا صبح داشتم با یکی از دوستام تو خواب دعوا میکردم...اینجوری صبح انگار کوه کنده ام. اصلا انرژی ندارم...مغزم کار نمیکنه واسه تحقیقم. از اونور هم باید بدوم...نمیتونم عقب بندازمشون که...کلی هم وقت میگیرند هر کدوم...الان از مایلهای این هفته ام سه مایل و نیم عقبم. تحقیقم هم کمی از برنامه ای که ریخته بودم عقبه بعد خوب همینجوریش هم سخته مدیریت زمان بکنی و استرس میگیری..استرس که بگیری شب کابوس میبینی و بدتر صبح نمیتونی کار/ورزش کنی...کارهای پذیرش رو دو هفته است قول داده ام انجام بدم اصلا وقت نکردم..به خدا دیگه روم نمیشه اصلا به این دوستم زنگ بزنم حتی! امروز از زور استرس بعد از یه ۶ مایل دویدن تو اینه نگاه میکردم که "اه! ببین من چه چاقم!" خودم دیگه میفهمیدم ترجمه اش میشه "اه! خسته ام! خوابم میاد! کار دارم! نگران اینم که برسم این مقاله ام رو به موقع بدم و به تمرینات ماراتنم برسم!".
خسته ام. خوابم میاد. یه حالتی الان هستم(بعد از اون بیخوابی دیشب و دویدن) که الان احساس میکنم اگه سه دقیقه بی حرکت جایی بمونم خوابم میبره. اما خواب راحت نیست واسه اینکه نگرانم.
یواااشم ها...از خستگی جسمی و ذهنی...اونوقت این یواشی بدتر عصبیم میکنه.
اینو بیشتر دارم مینویسم که پست میتینگ بره پائین و یه خورده اینجا از این حالت شبیه زمین فوتبال دربیاد. من چهارشنبه قراربود چهار مایل بدوم که نشد. امروز و فردا هم قرار بود یه هشت مایل و یه چهار مایل بدوم...امروز شیش مایل و نیم دویدم. اگه فردا هم بتونم نه و نیم بدوم خیلی خوب میشه. اگه روز عادی بود مشکلی نداشت اما بدبختیش اینه که پنج ساعت باید بشینم توی اتوبوس برم پیش واسو و نصف روزم میره. اما سعی میکنم بدوم. بعد شنبه استراحت دارم و یکشنبه ۱۶ مایل!
به دوستم میگفتم من اصولا خیلی با یواش دویدنم مشکل ندارم اما این وسط هفته ها که دویدنها طولانی شده با این سرعت من حسابی براش باید برنامه ریخت چون وقت میگیره. فقط واسه وقت صرفه جویی کردن هم که شده دلم میخواست یه خورده تندتر میدویدم. البته دارم تند میشم اما باز هم یواشه به نسبت. راستی گفتم بدنم چقدر به نظر خودم داره رو فرم میاد؟ منتظرم برسم به وزن ده درصد و عکس از خودم بگیرم.
سه شنبه روز استراحت منه...چشمتون روز بد نبینه...انگار دروازه به چاه بی انتها باز شده بود تو معده من انقدر گرسنه ام بود! فکر کنم بدن من تازه دو روز بعد دوزاریش افتاده بود که یکشنبه ای چه بلایی سرش آورده بودم...یعنی نیست که دوشنبه هم ورزش کرده بود بیچاره اصلا وقت نکرده بود ببینه چی به چیه...خلاصه به زندگیم انقدر گرسنه نبودم که اون روز. از همه بامزه ترش اینکه بعد از هر دو ساعت یه بار برنج خوردن فرداش رفتم روی ترازو دیدم نیم کیلو هم کم شدم! فکر کنم همه اون برنجها رفت به خورد روحم.
خوب من برم بخوابم دیگه. شماها هم مواظب خودتون باشین:)
میشه من یخورده از شماها کمک بخوام؟ راستش این وبلاگ و میتینگ خیلی داره وقت از من میگیره. یعنی واسه اینکه من دونه دونه کامنتها رو باید بخونم و جواب بدم. اگه یکیش رو جواب ندم دلخوری پیش میاد. همیشه سعی باید بکنم حداقل واسه پست میتینگ یه مطلب به درد بخور بنویسم که دست خالی از اینجا نرین. مرتب به وبلاگها سر بزنم ببینم کی داره چی میخوره٬ چیکار میکنه...اگه ببینم یکی احتیاج به انگیزه داره که دلم نمیاد نظر ندم(مثل خودتون که به من دلگرمی میدین) یا اگه یکی کم/بد میخوره دلم نمیاد دعواش نکنم! ...بعد که یه چیزی مثل این یاهو گروپ پیش میاد من عملا دیگه هیچی وقت برام نمیمونه که درس بخونم. خیلی وقتا میشه بین میتینگها وقت نمیکنم اصلا واسه غرغرهای خودم پست بنویسم. باورتون میشه توی لیست کارهای هفتگیم همیشه مینویسم که " دوشنبه پست میتینگ شروع شود و چهارشنبه تمام شود"...واسه اینکه باید وقت بذارم واسش...اینا رو نمیگم که منتی بذارم...واسه دل خودم میکنم. شماها خیلی به من انرژی میدین و از تک تک کیلوهایی که کم میکنید من کلی مفتخر میشم. اون روز به واسو میگفتم واسه هر پوندی که من کم کرده ام گروهم ۴۰ پوند کم کرده...این خوب باعث افتخار منه. جدی میگم. اما اگه قرار باشه این باعث بشه من از درسم بمونم که نمیشه. نمیشه که من توی طول روز روی این وبلاگ بیشتر از تحقیقم وقت بذارم...بعد هم تازه دویدنها هم هست٬ آشپزی هم هست٬ هشت ساعت هم خواب لازم دارم...حالا میخواستم ببینم میتونم روی کمک شماها حساب کنم؟ مثلا کسی حاضره اداره جمع کردن تبریکهای سامیا رو به عهده بگیره؟ همه اپلود کنند و واسه اون ایمیل کنند و اون همه رو لیست کنه و لیست رو واسه من بفرسته؟ یا مثلا یه نفر ایمیلهای همه رو لیست کنه و یه دفعه واسه من بفرسته که من یه دفعه کپی پیست کنم توی دعوتنامه؟ اینجوری کلی کمتر وقت میگیره... کلا وقتایی که کار زیاده میشه از شماها خواهش کنم تقسیم وظایف کنیم؟ اگه این کار رو نکنیم اونوقت من باید نصف پیشنهادها رو رد کنم چون وقت برای اجراش ندارم و حیفم میاد.
مرسی گوش دادین.
اوکی من یاهو گروپمون رو راه انداختم...ورژن نفتیش رو. نفری یه ایمیل بذارین که براتون دعوتنامه بفرستم. نمیدونم باید ایمیل یاهو باشه یا فرقی نمیکنه. شرمنده. آقایون رو هم نمیدونم میشه دعوت کرد یا باید زنونه مردونه اش کنیم...شماها نظر بدین. ایمیلهاتون رو توی متن نظر بنویسید که من راحت کپی پیست کنم.
فردا باید ۱۵ مایل بدوم. خیلی زیاده. توی زندگیم انقدر ندویده ام. امشب باید مسیرم رو مشخص کنم. بیشتر از من واسو اضطراب گرفته که من ممکنه غش کنم بعد از ۱۵ مایل دویدن:) خودم سعی میکنم خیلی بهش فکر نکنم.
چرا بعضی وقتا با خودمون اینجوری میکنیم؟ من واقعا یه ساندویچ گنده فلافل٬ یدونه بیگل با کریم چیز(پنیر خامه ای)٬ و دوتا تارت میوه معادل غذای یه هفته امه...گاهی ماه میره میاد و یکی از اینا رو نمیخورم...چرا آخه باید الان انقدر خورده باشم که احساس کنم ممکنه توی اتوبوس بالا بیارم؟ چرا با اینکه انقدر هوا دیروز و امروز خوب بود نرفتم بدوم اونوقت همین من توی سیاه زمستون و یخ و گرمای ۴۰ درجه که نفس نمیشد کشید رفتم دویده ام! حالم بده. احساس تهوع دارم. احساس خوبی اصلا نسبت به خودم ندارم. مطمئنم اگه مایلهای این هفته ام رو ندوم حالم بدتر هم میشه. حالم بده.
سعی میکنم تا میتینگ جبران کنم.
تکمیل: دقیقا بیست و چهار ساعت بعده. امروز رفتیم شهر نیویورک و من یخورده شیرینی خوردم اما در کل زیاد غذا نخوردم. الان هم ساعت هشت و نیم تا نه و نیم شب رفتم ۳.۶ مایل دویدم و احساس میکنم حالم خیلی بهتره. فردا رو هم که ده مایل بدوم دیگه توپم کامل دستم اومده. یه چیز دیگه هم اینکه امروز توی شهر یه جفت شورت ورزشی خریدم و امشب اولین روز زندگیم بود که جرات کردم با شورت ورزشی به جای شلوار بلند بدوم. به قول واسو...امروز یک روز تاریخی در زندگی منه. باور کنید!
لازانیا رو همین الان ریختم دور...داشتم دوباره ناخونک میزدم که ریختمش دور...امروز صبح هم این تخم کاج ها هرچی مونده بود با جاش ریختم دور. فکر کنم یه چند روزی همینجوری هی از اینور و اونور باید پاکسازی کنم تا خوردنم دوباره بیفته روی غلطک. امشب یادم باشه نون بخرم که واسه ناهار فردا ساندویچ درست کنم ببرم.
الان هم دارم میرم استارباکس که جای خوردن و اینترنت بازی درس بخونم. فردا میایین بریم ورزش؟ من این چند روز پریود بودم و دویدن طولانیم رو نتونستم انجام بدم...فردا عصری اگر درد نداشتم میرم ده مایلم رو میدوم وگرنه میرم باشگاه سه مایل تو سربالایی راه میرم...میایین بریم ورزش؟
احساس میکنم ورم کرده ام. جمعه شلوار جینم رو شسته ام و توش جا نمیشم...اعصاب ندارم از جمعه. از گرما هم حوصله ندارم بپوشمش که جا باز کنه...درد هم هست...منم اصولا از این مهمون ماهانه بدم میاد..میایین پس فردا واسه ورزش؟ اگه بدونم شماها میایین من با روحیه غذا خوردنم رو کنترل میکنم و میرم ورزش..
پ.ن.۱. الان ساعت دوازده و یازده دقیقه است. من ناهار فردام رو درست کردم: سالاد تبولی بعلاوه طالبی قاچ شده واسه دسر و سینه مرغ رو هم گذاشتم یخش باز بشه که فردا صبح بندازم توی فر یه دقیقه. لباس های ورزش هم شسته و تمیز توی کیفم گذاشتم واسه فردا٬ قرص مولتی ویتامین هم خوردم واسه ریزش مو...همه این کارها رو هم به این ذوق کردم که بیام به شماها گزارش بدم...فردا حتما ورزش میرم. بسته به حالم شدتش معلوم میشه اما حتما میرم و احتمالا بین ۶ تا ۷ شب طبق معمول. اگه شماها هم میخواهید برید بیایید اینجا بگید و بعد بیایین بگین سر قولتون بودید یا نه. من که به ذوق گروه فردا دارم میرم ها!
خوب من اومدم با کمال افتخار توضیح بدم که من تمام مایلهای این هفته ام رو دویدم! برام خیلی مهم بود چون از صدقه سر استرس مهمون بازی ها از برنامه ام عقب افتاده بودم و ماراتن دویدن هم اصلا شوخی نداره...اگه آمادگی بدنیم رو به مرور زیاد نکنم نمیتونم بدوم...خلاصه دوشنبه ۷ مایل دویده بودم و گفتم این میشه اون روز طولانیه (هفته ای دوتا دویدن کوتاه دارم٬ یه متوسط و یه طولانی که خیلی مهمه) ...بعد یهو سه شنبه به این نتیجه رسیدم که عقبم و الان باید دویدن طولانیم ۹ مایل بشه...خلاصه اش این شد که گفتم مرده و زنده من باید به برنامه برسم که رسیدم! نیمه زنده و با یه هفته ای که به جای یکی دوتا دویدن طولانی توش داشت.
تازه یه چیز دیگه هم اینکه این نه مایل رو دقیقا توی اون مسیری دویدم که اون یکی نه مایل قبل از نیمه مارتن رو دویده بودم و خیلی کیف کردم که کلی بدنم بیشتر روی فرم بود و بیشتر و تندتر تونستم بدوم و کلا هم سرعتم دو دقیقه بر مایل (نخندین بابا! به خدا سخته سرعت زیاد کردن!) بیشتر شده.
اینهمه این هفته خوردم باز خوبه وجدانم پیش ورزشم رو سفیده.
این هم مسیر امروزم.
پ.ن. (فردای پست بالا!) امروز تمام تنم درد میکرد انگار کوه کنده باشم. باید این دویدن های طولانی رو بذارم شنبه ها که خستگیش بیفته یکشنبه...امروز تو راه برگشت توی اتوبوس بیهوش شدم از خستگی و به زور یه ساندویچ پر از تن ماهی و مایونز و پنیر روی بیگل(فکر کنم یه میلیون کالری داشت!) و یه لیوان قهوه بیدار شدم. عجب هفته ای بودها! شرمنده کردم خودمو از بس ناپرهیزی کردم. فردا حالا معلوم میشه نتیجه اش....به قول سحر: " یا امام زمان! فردا میتینگه!"![]()
۱. دیروز بستنی خوردم.
۲. امروز سوهان٬ بادوم٬ چهار قاشق برنج سفید٬ دوتا گاز کیک شکلاتی خوردم.
۳. تا حالا این هفته همه مایلهام رو دویده ام (ده مایل) اما هنوز نه مایل دیگه باید بدوم.
۴. میخواستم فردا صبح برم بدوم اما فعلا که ساعت سه نصفه شبه و من هنوز دارم کار میکنم و مسلم نمیتونم فردا برم. عصر هم وقت نیست. بندازمش یکشنبه به گمانم.
حالا با اوصاف بالا به نظر شما من فرض کنم سه پوند این هفته چاق میشم خوبه یا بیشتر فرض کنم؟ فکر کنم سه پوند فرض کنم تو ذوقم نمیخوره سه شنبه. سعی میکنم دختر بهتری باشم بقیه هفته. اما دقت کرده ام که هر از گاهی واقعا خسته میشم و یه خورده سرش رو شل میکنم و بعد زیادیم میکنه و دوباره با ذوق میفتم روی روال...اینه که دارم به این نتیجه میرسم که تا وقتی خیلی فاجعه نشده اشکال نداره...مخصوصا وقتایی که ورزشم رو کرده ام...ورزش نکردن خیلی بیشتر جسمی و روحی اذیتم میکنه تا مقادیری زیاده روی در خوردن و ورزش معمولا زیاده خوردنه رو کنترل میکنه اما اگه ورزش نکنم معمولا بعد از چند روز انقدر با خودم دعوا میکنم که حتما به عصبی خوری میفتم و کلا هم وقتی ورزش میکنم بدنم بیشتر غذای سالم میطلبه...مثلا بعد از دویدن طولانی تنها چیزهایی که تا یکی دو ساعت میتونم بخورم میوه٬ شیر و سالاده.
همه اینا رو گفتم که یادم باشه ورزش رو برم.
پ.ن. فردا عصری داریم با واسو میریم یه چیزی به اسم "کمپ یوگا"...قراره سه ساعت نفس کشیدن یاد بگیریم. اگه خوب بود میام براتون مینویسم.
ساعت خوابم دوباره ریخته به هم. دوشنبه که بعد از عمری برگشتم خونه شبش تا چهار صبح خوابم نمیبرد و عین زامبی دور خونه میچرخیدم...فرداش ده صبح پاشدم و هنوز که هنوزه هم ساعت خوابم برنگشته سر جاش. دیروز چهار مایلم رو دویدم که به خاطر بدخوابی خیلی هم خسته بودم...گفتم دیگه شبش خوب میخوابم اما باز هم ساعت دو و سه خوابیدم و ده و نیم! پاشدم...واسه همین نرسیدم برم بدوم...یعنی تا هفت و نیم هشت که سر کار بودم و بعدش هم واسو داشت میامد.
اعصاب ندارم ها! برم فردا بدوم...دلم نمیخواد از مایل هفتگیم عقب بیفتم. کاش این هفته یه خورده کم کرده باشم.
یه خورده چیز خوب پیدا کنم خوشحال بشم...خوب خونه رو مرتب کردم بالاخره. عین بازار شام بود. اعصابم البته از جای دیگه خرابه...امروز آلبوم باران عشق ناصر چشم آذر رو پیدا کردم و بعد از قرنها گوش دادم. پرتم کرد ایران...دلم تنگ شد. هرچی دلتنگیه باید بذارم پشت درسم زودتر تمومش کنم.
برم کلاس شنا اسم بنویسم؟ دوتا سطح ظاهرا بیشتر ندارند...یکی ابتدایی و یکی هم پیشرفته. توی پیشرفته خیلی شنا یاد نمیدند ظاهرا...من شنا بلدم اما خیلی ابتدایی...یعنی در همون سطحی که ادم بچگی توی چند سال کلاس شنا یاد میگیره...هیچ وقت جدی پی گیرش نبوده ام. از بس شماها در مزایای شنا داد سخن داده اید وسوسه شدم. فکر کنم باس برم ببینم سطحش چه جوریه تصمیم بگیرم.
برم بخوابم و حتما حتما فردا برم بدوم وگرنه از اون وقتاست که به پوچی میرسم اگه کاری نکنم که از این حالت بیام بیرون.
تندی بیام بگم و برم.
با بابا رفته بودیم دنبال کار اداری و ناهار بیرون خوردیم و سرش کمی هم دسر و خلاصه من با اینکه زیاد نخوردم (حجمی) اما مطمئن بودم چگالی (امتیاز واحد حجم) اینایی که خوردم خیلی بالا بوده و واسه همین شام هیچی نخوردم که الان بیام اینجا گزارش بدم به شماها تشویق بشم!
ورزش اما نرفتم. قرار بود برم سی دقیقه کاردیو کنم و وزنه که تنبلی کردم. حالا وزنه رو فردا بعد از دویدنم میزنم. قول میدم.
قدیمیها یادشونه که من قبلاها ورزش روزانه ام رو لیست میکردم و به مرور توی هفته تیک میزدم که انجام شد یا نه. به این نتیجه رسیده ام که کارها و مسئولیتهای غیر غذایی و ورزشی هم درست به اندازه اینا توی موفقیت سالم زندگی کردن موثره واسه اینکه اگه اونا خراب بشه اولین چیزی که تعطیل میشه همیناست ( و ورزش هم در انجام اونا واسه اینکه با خودم خوبم وقتی به خودم میرسم). در نتیجه کل کارهام رو بخش بندی کردم و لیست کردم و گذاشتم اون پائین پست قبلی و به مرور که انجام میدم اگه انجام بشه پررنگشون میکنم. اینجوری که همه ابعاد مختلف هفته جلوی چشممه خیلی بهم کمک میکنه. این البته هفته سومه که انجام میدم و دیدم خیلی کمک کرده گفتم اینجا بذارم که وبلاگ مربوطمه.
خیلی جالب بود که بابا امروز یه شلوار جین خیلی خوشگل کادو برای من خرید(خودم از خسیسی نمیخریدم که میخوام لاغر بشم) اما یه هوا تنگه هنوز...اومدم اینجا دیدم شماها هم نوشته اید این ماه رو بذاریم به نیت اینکه آخرش بریم برای خودمون یه تیکه لباس خوشگل بخریم...پایه اید؟ به شرط اینکه تیکه لباستون رو واقع گرایانه انتخاب کنید ها ...نه اینه هوارتا سایز کوچیکتر از الانتون. مثلا یه دونه بلوز یا پیرهن تابستونی یا یه سوتین و لباس زیر خوشگل یا یه تیکه لباس ورزشی( مخصوصا اگه تازه ورزش رو شروع کرده اید)...موافقید؟ به نظر من که ایده خوبیه.
بالاخره امروز تمرین ماراتن رو شروع کردم. پنج مایل دویدم. جونم در اومد چون سعی کردم یه خورده سریعتر از سرعت معمولم بدوم (پنج مایل بر ساعت به جای چهار تا چهار و نیم) که به مرور سرعتم زیاد بشه و به خاطر اینکه دو هفته بود هیچ حرکتی نکرده بودم مایل چهار و نیم آنچنان دیافراگمم گرفت که نفسم بالا نمیامد و مجبور شدم نیم مایل آخر رو راه برم(اما تمومش کردم!). اما بقیه اش رو مداوم با سرعت پنج مایل بر ساعت رفتم که برای خودش رکوردیه. اگه بتونم همین رو بکنم سرعتم اونوقت میتونم مطمئن باشم ماراتن رو زیر ۶ ساعت که محدودیت وقت مسابقه است تموم میکنم.
یه کار دیگه هم که خیلی به خودم مفتخرم اینه که امروز برنج نخوردم و جاش نون سبوس دار خوردم با اینکه خیلی وسوسه کننده بود. الان هم که ساعت یکربع به هشته هنوز یک امتیاز از نوزده امتیازم مونده.
نمیدونم چرا انقدر بی جونم اما. دو هفته ای میشه بر اثر مهمون داری فقط روی کاناپه خوابیده ام و یا کم خواب بودم یا خواب بد دیده ام...امروز صورتم رو نگاه میکردم خیلی خسته بود. تا دو شنبه دیگه طاقت بیارم تموم میشه. حداقل یه چند پوندی هم چاق شده ام که الان دارم سعی میکنم زود کمشون کنم. ایشالا تا سه شنبه دیگه (این که میاد نه بعدی) که میرم وزن کشی کم شده باشه.
پ.ن. باید بشینم اون جدول اون بغل رو هم یه دونه جدید درست کنم برای تمرینهام تا اکتبر. یه خورده هم بیشتر روزانه بنویسم. اینجوری که از میتینگ به میتینگ مینویسم عملا وبلاگ کارکرد اصلیش رو برای خودم از دست میده. بیام اینجا چهار خط غر بنویسم و دور هم باشیم دلم باز میشه.
برنامه این هفته(برای تمرین مدیریت زمان)
خوب من جمعه با اینکه چهل تا بادوم زمینی خورده بودم اما بقیه روز ملاحظه کردم و حتی وقتی واسو اومد هم اون شام خورد و من چون میل نداشتم (بستنی رژیمی قبلش خورده بودم) دیگه نخوردم. فکر نمیکنم جمعه اضافه خوری کردم. اما شنبه و یکشنبه (مخصوصا یکشنبه) مطمئنم اضافه بر سازمان زیاد خوردم و حالا باید جبران کنم. البته عذاب وجدان ندارم. یه جورایی مرخصی بود. اما این هفته که میاد خیلی خیلی باید مواظب باشم. یکعالمه مهمون میاد و بساط بخور بخور غذای ایرونی و برنج و سالاد الویه و خلاصه هرشب انگار میخواهی بری میدون مین! تازه خودتون هم که میدونین خود مهمون داری چه میکنه با آدم.
این هفته باشگاه که یه ساعتهای مسخره ای بازه در نتیجه نمیتونم برم. از فردا به نظر میاد اگه صبح خیلی زود (۶ و حداکثر ۷) برم بدوم...رفته ام...وگرنه وقت نمیشه. برای آرامش روان و حفظ اعصاب و احساس خوب نسبت به خود و مهربان بودن به دنیا و به عنوان یک وظیفه فامیلی باید برم بدوم. چطوره تمرین ماراتن رو یه هفته زودتر شروع کنم. یعنی از امروز؟ اونوقت دیگه چون دارم میرم تمرین واسه خودم و بقیه هم جا میفته که انار باید بره بدوه. هووووم...به نظر راه خوبی میاد.
گفتم از روی نصیحت شماها تصمیم گرفتم کلاس شنای تابستون رو اسم بنویسم؟
امروز باید برم با استادم حرف بزنم که برنامه این دو هفته آتی رو بریزیم. بعدش میام برای هفته برنامه میریزم. هفته پیش یه دونه نوشتم و لیست کردم و گذاشتم جلوم سر کار بغل کامپیوتر و خیلی خیلی کمک کرد. خیلی بهتر و بیشتر کارها انجام شد. این هفته هم میکنم. کاری که کردم این بود که چهار بخشش کردم:۱. تحقیق ۲. سلامتی ۳. زبان اسپانیایی ۴. کارهای روزمره بعد زیر هر بخش لیست کردم که چه کارهایی رو باید حتما این هفته انجام بدم...استادم اومد دنبالم!
این جمعه و شنبه واسو اینجا بود و دیروز زیاد غذا خوردم و ورزش هم نرفتم. اما عوضش بالاخره تمام لباسها رو جمعه شستم و اونایی که بزرگ شده بود رو سوا کردم که بدم بره و الان همه لباسها تمیزه. یه غذای جدید هم یادگرفتم که هم خوشمزه است و هم مقوی و کم کالری. توی یه پست جدا مینویسم که بتونم بذارمش توی بخش موضوعی تغذیه.
هنوز دو هفته و نیم دیگه از ماه پیشرفت مونده و من واقعا دلم میخواد یه مقداری بیام پائین. این هفته بعد از دو هفته میخوام برم وزن کشی(هر جلسه اش دوازده دلاره و ده دلار هم پول تاکسی میشه به این نتیجه رسیدم هر دو هفته یک بار فعلا برم بسه که پولش صرفه جویی بشه) و امیدوارم حداقل بالا نرفته باشم. حالا تا سه شنبه سعی میکنم حسابی مواظب باشم و ورزش کنم که تو ذوقم نخوره سه شنبه. از اول ماه جون که میشه همین ماه بعدی باید رسما تمرینم رو برای ماراتن شیکاگو شروع کنم(یعنی دوباره شروع کنم هفته ای چهار بار که یک بارش زیاده) و هرچی سبک تر باشم راحت تر میتونم بدوم. تمرین بدنسازی هم برای تقویت ماهیچه ها باید برم. کلاس پیلاته(pilates) که رفتم خیلی راضی بودم. هم عضلات پشت و شکم (core) رو خوب به کار میبرد و هم تمرین انعطاف پذیری خوبی بود.
باید حسابی بچسبم به ورزش و غذای درست. حداقلش اینه که واسه غذای درست خوردن افتاده ام به آشپزی کردن و بیرون غذا نخوردن که خوب باعث میشه یخورده هم پول صرفه جویی بشه.
نمیدونم چرا دلم شور میزنه. به گمانم باید برم ورزش اما تنبلیم هم میاد الان برم. شاید شب زود بخوابم که صبح زود پاشم.
من نمیدونم به خاطر insuline resistance ام هست یا چیز دیگه اما بدن من به طرز خارق العاده ای قابلیت چربی ساختنش بالاست. یعنی این دو هفته که ورزش نکرده ام انقدر تغییرات محسوسه که با چشم غیر مسلح! هم قابل دیدنه. یعنی برای هر یک درصدش که پائین بیاد باید کلی زحمت بکشم اما خیلی راحت ظرف دو هفته ورزش نکردن میبینم که یک لایه چربی اضافه میشه و بدنم خیلی راحت اون فرمش رو از دست میده. میفهمم اون تو ماهیچه هایی که ساخته شده اند سر جاشون هستند چون اگه نبود که نمیتونستم هفت مایل بدوم اما از روی ظاهر خیلی عوض میشه.
هیچی. همین. دلم گرفت گفتم غر بزنم. یخورده هوا خنک بشه میرم ورزش.
پ.ن. رفتم! به خاطر مچ پام ندویدم. استپر کار کردم. سعی کردم فرم درست نگه دارم که نتیجه اش این شد کالری کمتر سوزوندم ۱۸۲تا. بعد هم وزنه برای بالاتنه.

















