تبليغاتX
داستان ورزشکار شدن یک انار(1)

داستان ورزشکار شدن یک انار(1)

والاترین افکار به اندازه دو زار تلاش فایده ندارند. یه ذره بهتر از هیچیه.

من فردا باید ۱۲ مایل بدوم! شوخی شوخی داره این مایلها زیاد میشه ها...اصلا مونده ام ۱۲ مایل رو کجا بدوم؟! فعلا این مسیر رو درنظر گرفتم که به نظرم هم نسبتا! صاف میاد و هم امن (ملاحظات خاص خانومها)...۱۲ مایل اصلا کم نیست ها...یه مایل بذاری روش میشه یه نیمه ماراتن! همین دو ماه پیش به نظرمون یک اتفاق مهم بود حالا همینجوری باید محض تمرین بریم بدویم! خودم شکه ام هنوز! هفته بعد دقیقا به اندازه یه نیمه ماراتن باید بدوم...تازه فقط دویدنش که نیست...باید بگی حالا کی بدوم خوبه؟ صبح خنکه اما اگه صبح بتونی هم پاشی دیگه بقیه روزت رفته چون خسته ای...اما اگه بذاری عصری بدوی اونوقت همه روز دلشوره دویدنت رو داری..آیا بارون نمیاد؟ گرم نیست؟ سرد نیست؟

من یه دو سه روزی به سرم زده بود محض آب کردن این چربیها و کوچک کردن سریع شکم نون و برنج رو قطع کنم...نتونستم! سر سه روز حالم داشت از هرچی گوشت و ماهی و مرغ خالیه به هم میخورد! البته من نون رو سبوس دار میخورم و برنج و پاستا هم اگه بخورم همیشه قهوه ایش رو میخورم اما دیدم من اصلا ازم برنمیاد از این کارها...همون برم بچسبم به دویدن سنگین ترم...من اگه آدم گرسنگی کشیدن بودم که الان وبلاگ نمیزدم...بدتر حریص شدم دو سه روز و سطح انرژیم هم خیلی اومده بود پائین...دیدم کار من نیست. من باید همه چیز بخورم اما سالم و کم...وزنم هم چشمم کور یوااااااااش میاد پائین. عوضش زندگیم تعطیل نمیشه و تعادل ذهنیم به هم نمیخوره...من حاضرم همه اینا رو جایگزین کنم با یه سبوس دارش که شبیه غذای اسب باشه اما نمیتونم اصلا نخورم.

تکمیل: خوب من برگشتم. اشتباه محاسباتی کردم دوباره و به جای ۱۲ مایل شد ۱۱.۲۲. این هم مسیرم...اومدم یخورده خلاقیت به خرج بدم اشتباه شد. تازه دوبار هم زمین خوردم! نزدیک بود زانوم پیچ بخوره...اما کلا راضی بودم. در مقایسه با مسابقه ام قدرت بدنیم بیشتر شده و فکر کنم روی هم کمتر از یک مایل راه رفته باشم. یه جاهاییش بین مایل ۳ و ۴ تپه بود و واقعا سخت بود.

...(یخورده بعد)...نه! نه! یادم نبود اون پیچ اضافه رو که بعد از مایل ۸ دویدم...درسته..همون ۱۲ تاست...خدا رو شکر! خیلی تو ذوقم خورده بود!

+ نوشته شده در  Sat 21 Jul 2007ساعت 21:37  توسط انار  | 

خوب میتینگ ۲۷ شروع شد. من ده مایلم رو دویدم و میتونم بگم توپم الان دستمه. خونه نیستم و نمیتونم خودم رو وزن کنم. شماها چطورید؟ هفته چطور بود؟ راضی بودید؟

یه نظر خواهی بکنیم: الی عزیز گفته بود که من یه سری روز توی هفته اعلام کنم به عنوان روز ورزش و همه به هوای هم بریم اون روزها رو ورزش....به جای اینکه من هر از گاهی میام میگم "فردا میایین بریم ورزش؟". من راستش دلیل اینکه همچین کاری تا حالا نکردم اینه که نمیخوام واسه زندگیهامون قرار و مدار تولید کنم که انجام ندادنش باعث بشه احساس گناه کنیم. بعد هم روز خاص برای ورزش داشتن برای خود من کلا راحت نیست. من خودم خیلی وقتها بنا به میزان کار روزهای ورزشم رو جابجا میکنم و هدفم بیشتر اینه که در نهایت کل تعدادش از نظر مایل و تعداد روز درست در بیاد. حالا اگه شماها بخواهید میتونیم این هفته بگیم روزهای زوج بریم ورزش یا بگیم همه حداقل یه روز توی هفته بریم ورزش...یا اینکه بذارین همونجوری هر از گاهی من بگم بیایین با هم بریم ورزش...نظرتون چیه؟

تکمیل ۱. من این آخر هفته برای اولین بار تو عمرم میرزا قاسمی پختم و به نظرم خیلی غذای سالم و خوبی اومد. گفت با شما شریک بشم. دستورش رو اکثرتون احتمالا بلدید اما من دوباره مینویسم واسه محکم کاری:

مواد لازم برای ۴ نفر:

بادمجان متوسط ۴ عدد
گوجه فرنگی متوسط ۴ عدد
سیر  حدود ۱۰ حبه
تخم مرغ ۳ عدد
زرد چوبه ۱ قاشق غذا خوری
آبلیمو  ۱ قاشق چایخوری

بادمجان ها رو با چنگال سوراخ کنید و بعد توی فر از پیش گرم شده با درجه چهارصد(فارانهایت) به مدت یک ساعت بگذارید تا کبابی بشه. سیر رو با یک قاشق چایخوری روغن و کمی زردچوبه تفت بدید. بادمجانها رو پوست بکنید و تکه کنید و با گوجه فرنگی خورد شده و آبلیمو در قابلمه بریزید و روی درجه ملایم بگذارید ده دقیقه بپزد. بعد مخلوط را مرتب هم بزنید تا کاملا یکدست شود و آبش بخار بشه. بعد تخم مرغها رو در مخلوط بشکونید و انقدر هم بزنید که سفت بشه. با سبزی خوردن و ماست و نون سرو کنید.

حالا غذا که به خودی خود سالمه چون بادمجونش کبابیه. سیر رو هم با مقدار خیلی کم روغن فقط تفت بدید کافیه. برای صرفه جویی بیشتر در کالری به جای سه تا تخم مرغ میتونید از دوتا سفیده و یه تخم مرغ کامل استفاده کنید...خودش ۱۰۰ کالری صرفه جوییه. ماست رو کم چرب و نون رو سبوس دار انتخاب کنید یا با سبزی خوردن صرف کنید که حسابی کم کالری باشه. خیلی غذای خوب و کاملیه و منو حسابی سیر کرد...مخصوصا بیست دقیقه بعد از خوردنش حسابی احساس سیری میکنید. واسو هم حسابی تحت تاثیر قرار گرفت!

تکمیل ۲. ستاره ها:

۱. نینابه ۵ پوند رو رد کرد و اولین ستاره اش رو میگیره اونم در شرایطی که مسافرته و جاییه که حتی زبونشون رو هم درست نمیدونه. نینابه جون حسابی باید به خودت افتخار کنی: حتما بیا برامون بگو چکارها داری میکنی که کنترل اوضاع دستت اومده.

۲. گیسو هم ده درصد وزنش رو کم کرد! خیلی سریع! گیسو جان بیا یه شرح بده ببینیم داری چه میکنی که اینجوری ستاره ها رو داری نخ میکنی...مبارکت باشه خانوم:

یه چیز دیگه هم از میتینگ دیگه میخوام راه بندازم و اونم این ماه خوشگله که واسه تشویق داده میشه:  واسه زمانهایی که وزن کم نکردیم اما کارهایی کردیم که واقعا ارزش تشویق داره. مثلا بعد از یه مدت ورزش رو بالاخره شروع کردیم...یا علی رغم مهمون داشتن وزنمون زیاد نشده یا یه نکته جدیدی یادگرفتیم و داریم یاد همه میدیم یا یه تغییری توی روش زندگیمون دادیم یا به تصمیمی که گرفته بودیم تمام هفته پایبند بودیم...خلاصه شما بگیر و برو! من هرجا فکر کنم باید تشویق کنم از اینا میدم اما اگه شماها نیایین بگین که چکارها دارین میکنید و چرا مهمه من از کجا بدونم؟ هرچی بیشتر کارهای درخشان بکنید و بیایید ازش تعریف کنید بیشتر هم ماه تشویقی میگیرید! نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  Tue 17 Jul 2007ساعت 10:47  توسط انار  | 

چرا بعضی وقتا با خودمون اینجوری میکنیم؟ من واقعا یه ساندویچ گنده فلافل٬ یدونه بیگل با کریم چیز(پنیر خامه ای)٬ و دوتا تارت میوه معادل غذای یه هفته امه...گاهی ماه میره میاد و یکی از اینا رو نمیخورم...چرا آخه باید الان انقدر خورده باشم که احساس کنم ممکنه توی اتوبوس بالا بیارم؟ چرا با اینکه انقدر هوا دیروز و امروز خوب بود نرفتم بدوم اونوقت همین من توی سیاه زمستون و یخ و گرمای ۴۰ درجه که نفس نمیشد کشید رفتم دویده ام! حالم بده. احساس تهوع دارم. احساس خوبی اصلا نسبت به خودم ندارم. مطمئنم اگه مایلهای این هفته ام رو ندوم حالم بدتر هم میشه. حالم بده.

سعی میکنم تا میتینگ جبران کنم.

تکمیل: دقیقا بیست و چهار ساعت بعده. امروز رفتیم شهر نیویورک و من یخورده شیرینی خوردم اما در کل زیاد غذا نخوردم. الان هم ساعت هشت و نیم تا نه و نیم شب رفتم ۳.۶ مایل دویدم و احساس میکنم حالم خیلی بهتره. فردا رو هم که ده مایل بدوم دیگه توپم کامل دستم اومده. یه چیز دیگه هم اینکه امروز توی شهر یه جفت شورت ورزشی خریدم و امشب اولین روز زندگیم بود که جرات کردم با شورت ورزشی به جای شلوار بلند بدوم. به قول واسو...امروز یک روز تاریخی در زندگی منه. باور کنید!

+ نوشته شده در  Fri 13 Jul 2007ساعت 20:47  توسط انار  | 

خوب من میتینگ ۲۶ رو شروع میکنم. میبخشید که دیر شد. من دو پوند از اون سه پوند رو کم کرده بودم. الان باید بدوم برم ولی زود برمیگردم.

خوب من یه شماره از کارهای امروزم رو انجام دادم و گفتم بیام اینجا رو بنویسم...چرا میتینگ دیر شروع شد؟ راستش خجالت میکشیدم بیام شروعش کنم. دیروز نرفتم ورزش. از گرما کلافه شده بودم و بعدش هم افتادم روی دنده بد اخلاقی با خودم و دنیا و نرفتم...یعنی بیشترش گرما بود. بیرون که نمیشد دوید و منم حوصله تردمیل و تا باشگاه رفتن رو نداشتم. باشگاه هم ساعت ۸ و نیم تابستونها میبنده و خلاصه نشد (خونه من کولر نداره). اما امروز صبح همش مونده بودم با چه رویی میتینگ رو شروع کنم. الان هم خجالت میکشم که نتونستم سر قولم وایسم اما خودم به این نتیجه رسیدم که یکی از مهمترین فایده های این میتینگ ها اینه که نخ یه هفته بد رو بتونیم ذهنی توش ببندیم و هفته جدید رو شروع کنیم. اینه که دارم سعی میکنم که به خودم بگم که هفته پیش اگر از ورزش عقب افتادم یا هنوز نتونستم وزنم رو برگردونم این هفته یه هفته تازه است و میتونم دوباره شروع کنم...یه کاری هم که کردم واسه تنوع دادن به روالم این بود که تنظیم واحدهای ترازوم رو از پوند به کیلوگرم تغییر دادم. از نظر روانی اینکه بدونم اون دهگان وزنم دیگه لازم نیست کم بشه و فقط روی یکانش باید کار کنم حالم رو بهتر میکرد...روی پوند ۱۳۰ و خورده ای تا ۱۱۰ و خورده ای کلی راه به نظر میاد....از این به بعد کم شده ها رو به پوند میشمرم و اونایی که باید کم کنم به کیلو!

یه چیزی هم که خیلی عصبیم میکنه ساعت خوابمه...روزهایی که هوا گرم نیست خیلی مشکلی پیش نمیاد اما وقتی هوا گرمه واقعا از نه صبح تا ده شب نمیشه بیرون دوید و بعدش هم دیره...واسه همین همش به خودم میگم باید پنج و نیم پاشم برم ورزش اما هیچ وقت انجام نمیشه...واسه اینکه شب دیر میخوابم. اگه میشد اینو یه جوری سیکلش رو بشکونم خیلی خوب میشد. ورزش کردن صبح هزار تا فایده داره که یکی از مهمترین هاش اینه که تا اخر روز دیگه واسه آدم بار ذهنی نیست. شما تجربه ای توی این مورد صبح بیدار شدن ندارید؟

اون یکی وبلاگم رو میخوام یه مدت ننویسم. تا آخر تابستون. وقتم رو میگیره و من الان خیلی وقتم رو لازم دارم. اما اینجا رو حتما مرتب مینویسم.درد دل کردم یخورده بهتر شدم. عصبیم هنوز اما. باید برم ورزش تا خوب بشم فکر کنم. راستی اینهمه بدش رو گفتم خوبش رو هم بگم...دیروز و امروز غذا از خونه آوردم  مثل قدیمها و لب به غذای بیرون هم نزدم با این که وسوسه شده بودم.

 تکمیل ۱. رفتم ورزش. رفتم باشگاه و دیدم چه خنک و خوبه...۳ مایلی که باید طبق برنامه این هفته میدویدم رو انجام دادم بعلاوه کار با وزنه...پدرم در اومد روی تردمیل. خیلی جالبه که افکار منفی انقدر میتونه آدم رو ار انرژی تهی کنه...فکر کنم ماهها بود به این یواشی ندویده بودم...اما الان خیلی بهترم...دوباره هم سفت و سخت دارم امتیازهای روزانه ام رو میشمرم. شماها چطورین؟

یکی یه دفعه نصیحت خوبی به من کرد...گفت وقتی یه مسئولیتی داری و یه سری کار باید انجام بدی خیلی مهم نیست که با نظم انجام بدی یا بی نظم...روز انجام بدی یا شب...فقط انجام بده...تمومش کن و تحویل بده...راست هم هست...آدم یه انرژی محدود داره و وقتایی که زیاد کار هست بهتره صرف انجام دادن کارها بکنه به جای اینکه ناراحت نظم و ترتیب و وقت و اینا باشه...اگر قرار باشه آدم نظم رو هم یاد بگیره در حین انجام کارها و با سعی و خطا یاد میگیره.

تکمیل ۲. ستاره ها:

۱. مینو ده درصد وزنش رو کم کرده...مینو جان تاریخ رو آپدیت نکردی یا من هفته پیش ندیدم؟ اگه اینجوریه معذرت میخوام...به هرحال ستاره ات مبارک! خیلی قدم مهمیه این ده درصد و مطمئنم کلی تغییرات مثبت کوچیک و بزرگ توی زندگیت داده ای...ستاره ات مبارک باشه  و بیا حتما چند تا نکته یادمون بده:

۲.پرگلک هم که همه میدونیم ۲۵ پوند رو کم کرد! من روزی که این ستاره رو بگیرم فکر کنم جواب سلام خودم رو هم ندم انقدر مفتخر باشم! مبارکه پرگلکی خانوم...حسابی بچسب به ورزش و بیا یکی دوتا نکته تستی هم یاد ما بده:

۳.الی: ده پوند کم کرد. بابا انگیزه! باریکلا! داری میفتی روی غلطک! الی جون ایشالا که ستاره ات مبارکت باشه و بیا برامون بگو چکارها داری میکنی:

۴. گیسو: گیسو هم مرز ده پوند رو رد کرد. گیسو جون مبارکت باشه. چه کارها کردی؟ بیا یه چند تا نکته یادمون بده:

۵. دیانا جان: هم ده پوند رو رد کرد. تند و سریع و با روشهای خانگی و نوین! دیانا جان مبارکت باشه و ایشالا که برات انگیزه بشه:

خوب کسی رو جا ننداخته ام؟

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 11:8  توسط انار  | 

لازانیا رو همین الان ریختم دور...داشتم دوباره ناخونک میزدم که ریختمش دور...امروز صبح هم این تخم کاج ها هرچی مونده بود با جاش ریختم دور. فکر کنم یه چند روزی همینجوری هی از اینور و اونور باید پاکسازی کنم تا خوردنم دوباره بیفته روی غلطک. امشب یادم باشه نون بخرم که واسه ناهار فردا ساندویچ درست کنم ببرم.

الان هم دارم میرم استارباکس که جای خوردن و اینترنت بازی درس بخونم. فردا میایین بریم ورزش؟ من این چند روز پریود بودم و دویدن طولانیم رو نتونستم انجام بدم...فردا عصری اگر درد نداشتم میرم ده مایلم رو میدوم وگرنه میرم باشگاه سه مایل تو سربالایی راه میرم...میایین بریم ورزش؟

احساس میکنم ورم کرده ام. جمعه شلوار جینم رو شسته ام و توش جا نمیشم...اعصاب ندارم از جمعه. از گرما هم حوصله ندارم بپوشمش که جا باز کنه...درد هم هست...منم اصولا از این مهمون ماهانه بدم میاد..میایین پس فردا واسه ورزش؟ اگه بدونم شماها میایین من با روحیه غذا خوردنم رو کنترل میکنم و میرم ورزش..

پ.ن.۱. الان ساعت دوازده و یازده دقیقه است. من ناهار فردام رو درست کردم: سالاد تبولی بعلاوه طالبی قاچ شده واسه دسر و سینه مرغ رو هم گذاشتم یخش باز بشه که فردا صبح بندازم توی فر یه دقیقه. لباس های ورزش هم شسته و تمیز توی کیفم گذاشتم واسه فردا٬ قرص مولتی ویتامین هم خوردم واسه ریزش مو...همه این کارها رو هم به این ذوق کردم که بیام به شماها گزارش بدم...فردا حتما ورزش میرم. بسته به حالم شدتش معلوم میشه اما حتما میرم و احتمالا بین ۶ تا ۷ شب طبق معمول. اگه شماها هم میخواهید برید بیایید اینجا بگید و بعد بیایین بگین سر قولتون بودید یا نه. من که به ذوق گروه فردا دارم میرم ها!

+ نوشته شده در  Sun 8 Jul 2007ساعت 18:53  توسط انار  | 

دیروز یکسره بارون اومد و نتونستم برم سه مایلم رو بدوم . امروز هم ظاهرا از بعد از ظهر میخواد بارون بیاد اما من واقعا اگه الان برم بدوم بعدش نمیتونم کار کنم...فکر کنم بذارم همون ساعت ۶ طبق برنامه هرروزم...بارون اومد اگه زیاد نبود میرم تو بارون و اگه دیدم وحشتناکه میرم باشگاه...کارم مهمه و نمیتونم به خاطر دویدن عقب بندازمش...اما حتما باید برم و تازه هم فردا که روز استراحتمه باید سه مایل بدوم که جبران دیروز بشه...شاید هم زد به سرم امروز به جای ۵ مایل ۸ مایل دویدم!

آپدیت: دویدم! ساعت هشت تا نه و نیم شب. طبق معمول هم اشتباه محاسباتی کردم و به جای ۵ مایل شد شش مایل و نیم. البته بهتر شد چون فردا ممکنه پریود بشم و درد داشته باشم و نمیتونم زیاد بدوم. این هم  مسیر امروزم. توی مسیر هم دوتا آهو با بچه هاشون و یدونه راکون دیدم:)

+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت 12:53  توسط انار  | 

میتینگ ۲۵ به افق تهران شروع شد...خونه دار و بچه دار ترازوت رو بردار و بیار! یا الله وزن کنید لوگ رو آپدیت کنید که میتینگ رو بترکونیم ها!

من فردا صبح احتمالا با گوش آویزوون میام وزن خودم رو به عرض میرسونم:)

تکمیل ۱. سه پوند چاق شدم! دقیقا سه پوند! حال نمیکنید میزان خودشناسی رو؟ واقعا خیلی زحمت میخواد یه هفته ای  بیست و دو مایل (۳۵ کیلومتر) دویده باشی و بعدش لاغر که نشی هیچی سه پوند هم چاق بشی! خوب مثبت به قضیه نگاه کنیم اگه من توی قحطی گیر کنم دیرتر از بقیه پوست و استخون میشم...فکر کن همه شده اند زردنبو من تازه روی فرم اومدم! بده؟ بعد هم همه یکعالمه غذا لازم  دارند که چاق بشند من با دوتا تیکه سوهان و سه وعده برنج حسابی آب میره زیر پوستم! بده؟ 

تکمیل ۲. در تجلیل چاق شدن

اینو من خیلی وقته میخوام بگم اما انقدر هول هولی میتینگها میشد که وقت نمیشد...این هفته دیدم چه موضوعی بهتر از این وقتی خودم سه پوند اضافه کرده ام؟ اما بی شوخی یه چیزیه که من واقعا بهش رسیده ام و اونم اینه که موفق ترین آدمها تو کم کردن وزن اونهاییند که توی روند کم کردن هر از گاهی توقف طولانی داشته اند و حتی اضافه هم کرده اند ...چرا؟

ببینید هدف از این کم کردن وزن چیه؟ خوب رسیدن به وزن نهایی با هزار متد٬ درست یا غلط٬ ممکنه که از گرسنگی کشیدن زیاد تا متعادل خوردن تا ورزش شروع کردن تا ماراتن دویدن میشه انجام بشه...اما روزی که به وزن هدف رسیدیم آیا کارمون تموم میشه؟ صد البته که نه! واسه همین هم هست که اگر دیدمون نسبت به کاری که میکنیم کوتاه مدته و میخواهیم ضربتی وزن کم کنیم همون بهتر که شروع نکنیم چون مطمئنا دوباره همش برمیگرده. حرف تغییرات پایه ای رو قبلا زده ایم اما یه سری مهارتهای روزانه است که خیلی هم روانشناسی عمیق نمیخواد اما تمرین لازم داره...مهمترینش اینکه یاد بگیریم بدنمون چقدر فعالیت و غذا لازم داره که چاق نشه...این ممکنه خیلی به نظر ساده بیاد اما در عمل به اندازه تمام آدمهایی که لاغر کرده اند و بعد وزنشون برگشته سخته...به قول شاعر لاغر شدن چه آسان! لاغر ماندن چه مشکل! حالا اگه شما هر از گاهی وزنتون گیر کنه و بعد یاد بگیرید که توی اون وزن گیر کرده وا ندید و چاق نشید یعنی دارید یه مهارتی رو تمرین میکنید که بعد از رسیدن به وزن هدف تبدیل به مهمترین ابزار زندگیتون میشه...حالا من میخوام یه قدم دیگه جلوتر برم و بگم خوبه که توی این روند هر از گاهی که چاق بشید! چرا؟ واسه اینکه ذهنا تمرین میکنید که به جای اینکه از چند کیلو چاق شدن بترسید به جاش کنترل اوضاع رو به دست بگیرید و دوباره با مدیریت چرخ رو به مسیر صحیح برگردونید...یه مثال عینی براتون میزنم.

وزن ما عین یه توپ میمونه که توی سرپائینیه. تمایل طبیعی توپ به اینه که قل بخوره بره ته تپه (شما بخون زیاد بشه) حالا تا وقتی که داریم وزن کم میکنیم عین اینه که این توپه رو زدیم توی بغلمون و هن هن کنان میاریم بالا که خوب مسلم زحمت داره...اما وقتایی که وزن وایمیسته چی؟ خوب شما دارین نفس میگیرید واسه بقیه راه...آیا این به این معنیه که دارین انرژی مصرف نمیکنید؟ صد البته که نه! واسه نگه داشتن توپ توی همون نقطه ای که هست دارین کلی با جاذبه مبارزه میکنید حتی اگه از بیرون تلاشتون به چشم نیاد...حالا فرض کنید توپه از دستتون ول شد...میگید حالا که این یه چند قدم رو قل خورد جهنم! بره تا ته تپه یا میدوید دنبالش و از هرجا که زورتون رسید برش میگردونید؟
رسیدن به وزن هدف عین رسیدن به نوک تپه است..بعد که رسیدین اون بالا باید یه سری استراتژی یاد بگیرید که توپه نیفته تو سرپائینی...مثلا ممکنه دائم دستتون بگیرید و همه جا ببریدش و بعد از یه مدت به فکرتون برسه بشینید و درحین زندگی عادی به توپه تکیه بدید که نگهش دارید که کمتر انرژی مصرف کنید (شما بخون زندگی سالم براتون درونی بشه)...اما به هر صورت نمیتونید توپه رو به امان خدا ول کنید...هرچی در حین بالا اومدن از تپه مهارتهای بیشتری یاد گرفته باشید اون بالا اداره ماجرا براتون راحت تره و اگه یه وقت هم خدای نکرده توپ ول شد توی سرپائینی به جای توی سر زدن و تماشا میدوید دنبالش...پس ایندفعه اگه خواستید بگید " لاغر نشدم...اما حداقل چاق هم نشدم!" دوباره فکر کنید...چاق نشدن کم کاری نیست...شاید از لاعر شدن بعضی وقتا مهمتر هم باشه.

ستاره ها:

۱. سارا: مرز ده پوند رو رد کرده. به خاطر اینکه وبلاگ نداره ما نمیدونیم چه جوری به این مهم نائل شده و وظیفه گروهی این دختر خوبه که بیاد یکی دوتا نکته یاد ما بده که ستاره اش حتی بیشتر هم مبارکش باشه:

۲. خانوم مصمم کولاک کرده بابا! دو هفته متوالی ستاره گرفته. خانوم مصمم چکار کردین که این هفته هم مرز ده پوند رد شد؟ ایشالا که این ستاره براتون انگیزه باشه:

۳. گیسو هم اولین ستاره اش رو به خاطر رد کردن مرز پنج پوند میگیره. مبارکت باشه خانوم. من فکر کردم نوشته ای سه پوند کم کرده ای نگو به کیلو بوده. بیا حتما برامون بگو چکارها کرده ای و چکارها میخواهی بکنی:

۴. دیانا هم با انرژی شروع کرده و حسابی توی اولین هفته وزن کم کرده. دیانا جانم حسابی مبارک باشه. فقط مواظب باش که زیادی کم خوری نکنی. بیا برامون بگو این هفته چه چیزهایی رعایت کردی و چکارها میخواهی برای بعدا بکنی. اینم ستاره خوشگلت:

خوب کف مرتب واسه همه فعالین گروه و یه تشویق هم واسه من که نمردم و بعد از مدتها این میتینگ رو به موقع شروع کردم٬ سر فرصت مطلب واسش نوشتم و به موقع هم جمعش کردم. حسابی بریم بزنیم توی گوش هفته ای که در پیشه که ایشالا میتینگ بعدی خوش خبر باشیم.

وبلاگهاتون رو زیاد بنویسید و واسه هم نظر بذارین. هرچی بیشتر با گروه در تماس باشید بیشتر براتون بهتره. واسه من که اینجوریه. 

راستی! روزتون مبارک خانومهای خوشگل و با اراده گروه سه شنبه طلایی! اینم یه تبریک واسه اینکه یادمون باشه هر روز مثل امروز خودمون رو در اولویت قرار بدیم تا بتونیم واسه بقیه هم مفید باشیم...آدم تا خوشحال نباشه نمیتونه خوشحالی پخش کنه. روزتون مبارک:

خیلی خیلی برای من و این گروه با ارزشین.

+ نوشته شده در  Mon 2 Jul 2007ساعت 22:17  توسط انار  | 

خوب من اومدم با کمال افتخار توضیح بدم که من تمام مایلهای این هفته ام رو دویدم! برام خیلی مهم بود چون از صدقه سر استرس مهمون بازی ها از برنامه ام عقب افتاده بودم و ماراتن دویدن هم اصلا شوخی نداره...اگه آمادگی بدنیم رو به مرور زیاد نکنم نمیتونم بدوم...خلاصه دوشنبه ۷ مایل دویده بودم و گفتم این میشه اون روز طولانیه (هفته ای دوتا دویدن کوتاه دارم٬ یه متوسط و یه طولانی که خیلی مهمه) ...بعد یهو سه شنبه به این نتیجه رسیدم که عقبم و الان باید دویدن طولانیم ۹ مایل بشه...خلاصه اش این شد که گفتم مرده و زنده من باید به برنامه برسم که رسیدم! نیمه زنده و با یه هفته ای که به جای یکی دوتا دویدن طولانی توش داشت.

تازه یه چیز دیگه هم اینکه این نه مایل رو دقیقا توی اون مسیری دویدم که اون یکی نه مایل قبل از نیمه مارتن رو دویده بودم و خیلی کیف کردم که کلی بدنم بیشتر روی فرم بود و بیشتر و تندتر تونستم بدوم و کلا هم سرعتم دو دقیقه بر مایل (نخندین بابا! به خدا سخته سرعت زیاد کردن!) بیشتر شده.

اینهمه این هفته خوردم باز خوبه وجدانم پیش ورزشم رو سفیده.

این هم مسیر امروزم.

پ.ن. (فردای پست بالا!) امروز تمام تنم درد میکرد انگار کوه کنده باشم. باید این دویدن های طولانی رو بذارم شنبه ها که خستگیش بیفته یکشنبه...امروز تو راه برگشت توی اتوبوس بیهوش شدم از خستگی و به زور یه ساندویچ پر از تن ماهی و مایونز و پنیر روی بیگل(فکر کنم یه میلیون کالری داشت!) و یه لیوان قهوه بیدار شدم. عجب هفته ای بودها! شرمنده کردم خودمو از بس ناپرهیزی کردم. فردا حالا معلوم میشه نتیجه اش....به قول سحر: " یا امام زمان! فردا میتینگه!"

+ نوشته شده در  Sun 1 Jul 2007ساعت 23:38  توسط انار  | 

۱. دیروز بستنی خوردم.
۲. امروز سوهان٬ بادوم٬ چهار قاشق برنج سفید٬ دوتا گاز کیک شکلاتی خوردم.
۳. تا حالا این هفته همه مایلهام رو دویده ام (ده مایل) اما هنوز نه مایل دیگه باید بدوم.
۴. میخواستم فردا صبح برم بدوم اما فعلا که ساعت سه نصفه شبه و من هنوز دارم کار میکنم و مسلم نمیتونم فردا برم. عصر هم وقت نیست. بندازمش یکشنبه به گمانم.

حالا با اوصاف بالا به نظر شما من فرض کنم سه پوند این هفته چاق میشم خوبه یا بیشتر فرض کنم؟ فکر کنم سه پوند فرض کنم تو ذوقم نمیخوره سه شنبه. سعی میکنم دختر بهتری باشم بقیه هفته. اما دقت کرده ام که هر از گاهی واقعا خسته میشم و یه خورده سرش رو شل میکنم و بعد زیادیم میکنه و دوباره با ذوق میفتم روی روال...اینه که دارم به این نتیجه میرسم که تا وقتی خیلی فاجعه نشده اشکال نداره...مخصوصا وقتایی که ورزشم رو کرده ام...ورزش نکردن خیلی بیشتر جسمی و روحی اذیتم میکنه تا مقادیری زیاده روی در خوردن و ورزش معمولا زیاده خوردنه رو کنترل میکنه اما اگه ورزش نکنم معمولا بعد از چند روز انقدر با خودم دعوا میکنم که حتما به عصبی خوری میفتم و کلا هم وقتی ورزش میکنم بدنم بیشتر غذای سالم میطلبه...مثلا بعد از دویدن طولانی تنها چیزهایی که تا یکی دو ساعت میتونم بخورم میوه٬ شیر و سالاده.

همه اینا رو گفتم که یادم باشه ورزش رو برم.

پ.ن. فردا عصری داریم با واسو میریم یه چیزی به اسم "کمپ یوگا"...قراره سه ساعت نفس کشیدن یاد بگیریم. اگه خوب بود میام براتون مینویسم.

+ نوشته شده در  Sat 30 Jun 2007ساعت 2:56  توسط انار  | 

خوب بنده به سلامت و میمینت و مبارکی و با انرژی مثبت ناشی از پست پیش شروع میتینگ ۲۴ رو اعلام میکنم. خود شخص انار خانوم به احتمال خیلی زیاد اصلا پائین نیامده. اگر بالا نرفته باشه خوبه...اما الان خیالی نیست چون به خاطر قولم به شماها رفتم دویدم و حالم خوبه. بالاخره کم میشه.

خوب...میتینگ ۲۴اُم هستیم...شش ماه گذشته از اولین میتینگ. برآوردتون چیه از عملکرد خودتون؟ راضی هستید؟ نیستید؟چیزی عوض شده؟ من والا در مجموع راضیم. از روز اول اسم وبلاگ رو گذاشتم داستان ورزشکار شدن انار و نه لاغر شدنش و فکر میکنم تا حد زیادی به هدفم نزدیک شده ام...هنوز کامل درونی نشده اما به خیلی جاها رسیده ام که شیش ماه پیش خوابش رو هم نمیدیدم و خیلیش رو مدیون شماها و این گروه هستم...به نظر خودم البته خیلی خیلی یواش میام پائین و خیلی سریع هم بالا میرم اما دیگه کم کم به عنوان سرنوشت و داغ روزگار دارم میپذیرم...که هستند افرادی که ستاره های رنگ و وارنگشون مثل درجه ارتشی ها تو جدول ردیفه(بزنم به چوب!) و من با سرعت مورچه میرم جلو...به سرم زده بود بشینم حساب کنم واسه هر پوندی که کم کرده ام به طور متوسط چند مایل دویده ام...مطمئنم زیاد میشه. خلاصه شماها هم ممکنه مثل من باشید یا برعکس من خوب کم کنید...کاش این میتینگ رو یه مقداری بذاریم به ارزیابی شش ماه گذشته. شماهایی که ظاهرا ول کرده اید اما کماکان میایین اینجا رو میخونید...دوتا انتخاب دارید: یا شش ماه آینده رو هم همینجوری ناامید باشید و هیچ تغییری ندید یا اینکه همین میتینگ و همین زمان رو انتخاب کنید به عنوان نقطه عطف که وقتی سر یک سال شد و داشتید به عقب نگاه میکردید(همه ماها حتما یه موقعی می ایستیم و به عقب نگاه میکنیم) به خودتون بتونید بگید که آدم متفاوتی از سال پیش این موقع هستید...من امیدوارم که مسیر دوم رو انتخاب کنید و دوباره برای هدفی که تعیین کرده بودید وقت و انرژی بگذارید و به این گروه هم اجازه بدید که در طی راه کمکتون باشه و شما هم کمک گروه باشید.

آلوچه خانوم برنمیگردی؟

تکمیل ۱. من زنده ام. فقط باید میرفتم مسافرت. ستاره ها رو میدم که بستن میتینگ بیشتر از این دیر نشه.

۱. سردرگم: سردرگم عزیز بعد از یک غیبت کبرا دوباره شمشیر رو از رو بسته و مشغول وزن کم کردنه. ستاره پنج پوندیت مبارکت باشه سردرگم جان و بیا برامون بگو چطور تونستی دوباره واسه خودت انگیزه ایجاد کنی:

۲. لیلی: لیلی جان من نمیدونم واسه چی انگیزه ات رو از دست داده ای اما امیدوارم که این ستاره خوشگل ده درصدی بتونه برات انگیزه ایجاد کنه. من خودم خیلی برای روزی که ستاره ده درصدیم رو بگیرم برنامه ریخته ام...تو هم به نظر من برو برای خودت یه جایزه بخر و یخورده استراحت کن و کیف کن و دوباره با انرژی برگرد و باز هم برامون بنویس. همش سه کیلو و نیم دیگه مونده خانومی و کلی راه اومده ای...تو الان واسه خیلی ها انگیزه ای. خودت رو دست کم نگیر. این ستاره ات رو هم بزن گوشه وبلاگت که برات انگیزه باشه:

۳. خانوم مصمم الممالک هم پنج پوند اول رو رد کرد. تبریک مفصل و من واقعا دلم میخواد ازشون تشکر هم بکنم به خاطر کامنتهای خیلی خوبی که برای همه گروه میذارند و انگیزه ای که ایجاد میکنند. خانوم مصمم این ستاره اتون مبارک باشه و کاش بیایین برامون بگین چه تغییراتی توی روتین زندگیتون دارین میدین:

۴. سحر عزیز هم هفته پیش مرز ۵ پوند رو رد کرده بود که من ندیدم...میبخشی سحر جان. مبارکت باشه. بیا برامون یه نکته کنکوری هم بگو که ببینیم چکارها کرده ای و چکارها برنامه داری که بکنی. اینم ستاره ات خانومی:

۵. الی هم پنج پوندش رو رد کرد. واقعا آفرین. این ستاره های پنج پوندی اصلا کم کاری نیست ها! خود من چندین ماه طول کشید تا  تونستم یکیش رو بگیرم. حسابی مبارکت باشه الی جون و ایشالا که برات انگیزه مضاعف بشه:

+ نوشته شده در  Tue 26 Jun 2007ساعت 0:36  توسط انار  | 

کی پایه است فردا بریم ورزش؟ من از پنجشنبه ندویدم و امروز هم نرفتم ۷ مایلم رو بدوم. با واسو قرار گذاشتیم صبح زود فردا بهم تلفن بیدار باش بزنه که برم بدوم. الان رفتم دیدم خیلی ها هم ظاهرا این چند وقت مشکل منو داشته اند و روال زندگیشون به هم خورده. پایه اید بریم ورزش فردا؟ بقیه هفته رو نمیگم ها...فقط فردا. بیایین بگین که میخواهید برید و بعدش بیایید بگین انجام شد یا نه...میایین؟

پ.ن. مهدیس اگه شماره ات رو برام بذاری میتونم برات یه تکست مسج بفرستم فردا صبح بیدار بشی. اگه میخواهی برام ایمیل بزن. البته اینجا جدا نظر بذار اگه پایه ای. اوکی؟

+ نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 1:55  توسط انار  | 

ساعت خوابم دوباره ریخته به هم. دوشنبه که بعد از عمری برگشتم خونه شبش تا چهار صبح خوابم نمیبرد و عین زامبی دور خونه میچرخیدم...فرداش ده صبح پاشدم و هنوز که هنوزه هم ساعت خوابم برنگشته سر جاش. دیروز چهار مایلم رو دویدم که به خاطر بدخوابی خیلی هم خسته بودم...گفتم دیگه شبش خوب میخوابم اما باز هم ساعت دو و سه خوابیدم و ده و نیم! پاشدم...واسه همین نرسیدم برم بدوم...یعنی تا هفت و نیم هشت که سر کار بودم و بعدش هم واسو داشت میامد.

اعصاب ندارم ها! برم فردا بدوم...دلم نمیخواد از مایل هفتگیم عقب بیفتم. کاش این هفته یه خورده کم کرده باشم.

یه خورده چیز خوب پیدا کنم خوشحال بشم...خوب خونه رو مرتب کردم بالاخره. عین بازار شام بود. اعصابم البته از جای دیگه خرابه...امروز آلبوم باران عشق ناصر چشم آذر رو پیدا کردم و بعد از قرنها گوش دادم. پرتم کرد ایران...دلم تنگ شد. هرچی دلتنگیه باید بذارم پشت درسم زودتر تمومش کنم.

برم کلاس شنا اسم بنویسم؟ دوتا سطح ظاهرا بیشتر ندارند...یکی ابتدایی و یکی هم پیشرفته. توی پیشرفته خیلی شنا یاد نمیدند ظاهرا...من شنا بلدم اما خیلی ابتدایی...یعنی در همون سطحی که ادم بچگی توی چند سال کلاس شنا یاد میگیره...هیچ وقت جدی پی گیرش نبوده ام. از بس شماها در مزایای شنا داد سخن داده اید وسوسه شدم. فکر کنم باس برم ببینم سطحش چه جوریه تصمیم بگیرم.

برم بخوابم و حتما حتما فردا برم بدوم وگرنه از اون وقتاست که به پوچی میرسم اگه کاری نکنم که از این حالت بیام بیرون.

+ نوشته شده در  Sat 23 Jun 2007ساعت 9:28  توسط انار  |